913
.
شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد
تا گلو پیرِ کسی باشی و قسمت نشود؟
او هیچگاه حس خانه را به اندازهٔ وقتی که احساس کرد در حال رفتن بدان جاست نداشت. احساس بیخانمانیاش تازه وقتی شروع شد که به آنجا رسید.
همش توی دلم هست که پاشم برم خونه. دلتنگی بیش از حد اندازه شده. ولی نمیدونم فکر نمیکنم بشه..
امروز کلاس یوگا رو با کیمیا رفتیم:) واقعا خوب بود و حس خوبی داشت.
استیبل بودن هورمونها واقعا خیلی خوبه. امیدوارم همیشه هورمونهاتون استیبل باشه واقعا:))
دیروز یه کلاس ساعت 10 داشتم و یه کلاس ساعت 2 و طبیعتا بین کلاسها خوابگاه اومدن به صرفه نیست:)) رفتم کتابخونه یه کتاب بگیرم بخونم حداقل.
اول از همه داشتم با خودم میگفتم چرا کتاب خودمو نیاوردم که تمومش کنم خب. همینجوری هم بین کتابا میگشتم. بیشتر دنبال یه نمایشنامه بودم که یه ساعته هم تموم بشه و قشنگ باشه. توی ردیف ادبیات فرانسه چشمم به یه کتاب خورد که طبق تشخیص درستم نشر ماهی بود. از این کتاب جیبیهای نشر ماهی. اسمش "در انتظارِ بوجانگلز" بود. یکم خوندم و به نظرم جالب اومد. با این حال رفتم که یه نمایشنامه هم پیدا کنم. اما یکم که بیشتر همون کتاب رو خوندم دیدم به نظر جالبه و داستانش میتونه سرگرم کننده باشه. و همین طور هم بود:) دوستش داشتم.
شب هم رفتم خونه کیمیا و با بابای کیمیا رفتیم پردیس کتاب. کیمیا برام کاغذ نوت خرید که خیلی زیباست:) مامان کیمیا هم برام ترشی درست کرده بودن:) من هیچوقت واقعا نمیتونم محبتهاشون رو جبران کنم. امیدوارم این محبت بیپایانی که بهم دارن هزار برابر شه و بهشون برگرده.♥
یکم جمع و جور کردم و اینا. کاش بتونم بهتر پیش ببرم همه چیز رو.
چقدر خوبه که بعد از این هفت روز زندگیتو جمع میکنی:) یه حس خوبیه.
خاک بر سرت کنن با این محبت کردنای همیشگی و الکیت.
و میخوام چیکار کنم؟ نمیدونم. تو آشغال رو میذاری دم در مگه میری سر میزنی بهش؟
دیگه با اطمینان کامل میتونم بگم که آشغالترین آدمیه که باهاش حرف زدم.
واقعا نیاز به یک ایده جهت جمع کردن زندگیم دارم.
احساس میکنم یکم که نه به مقدار زیادی دارم گند میزنم به همه چی:/
امیدوارم سرما نخورده باشم چون بدبخت میشم واقعا.
بعضی وقتا همش میگم تقصیر خودمه ولی بعضی وقتا هم میگم چقدر گناه دارم:( و دلم میسوزه برای خودم.
واقعا دلم میخواد بدونم بودن توی یه رابطه چجوریه. یه رابطه خوب. که همدیگه رو دوست دارین و به هم احترام میذارین. اینقدر برام دور و غیرقابل تصوره که درکش سخته برام.
امروز هم دوباره به خاطر حرف دیشب گریه کردم. عصر رفتم پایین، خانومه بهم گفت چقدر تو مهربونی، خوش به حال همسر آیندهت:)) دود:)) چرا همین الان این رو میگی.
البته از نظر خودش هیچ مشکلی نیستا. چون از اولشم گفته که رابطه نمیخواد و همه چیز از نظرش منطقی و درست داره پیش میره. هر وقت هر حرفی که بزنه حق داره و از نظرش درسته. منم باید قبول کنم.
فکر کن که حالت خوب نیست و کلی درد داری و بهش پیام میدی که یکم شاید حالت بهتر شه یا حداقل حواست پرت شه. بعد یه چیزی بهت میگه که باعث میشه کل شب رو تا خواب گریه کنی و با گریه بخوابی.
خیلی درد داره. خیلی.
میدونم احمقانهست اما به این فکر میکردم که یه روز با یه نفر ازدواج میکنه و اونو دوست داره و بهش محبت میکنه.. من حتی یک درصد از این محبت رو هم ندیدم.. حتی یه عزیزم گفتنش رو.. راستش خیلی ناراحت شدم.
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟