تـیـتـراژ پـایـانـ

913

.

ادامه نوشته

912

شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد

تا گلو پیرِ کسی باشی و قسمت نشود؟

911

ای کاش میتونستم یه کار جدید شروع کنم.

910

او هیچ‌گاه حس خانه را به اندازهٔ وقتی که احساس کرد در حال رفتن بدان جاست نداشت. احساس بی‌خانمانی‌اش تازه وقتی شروع شد که به آنجا رسید.

909

.

ادامه نوشته

908

همش توی دلم هست که پاشم برم خونه. دلتنگی بیش از حد اندازه شده. ولی نمیدونم فکر نمیکنم بشه..

907

امروز کلاس یوگا رو با کیمیا رفتیم:) واقعا خوب بود و حس خوبی داشت.

906

.

ادامه نوشته

905

استیبل بودن هورمون‌ها واقعا خیلی خوبه. امیدوارم همیشه هورمون‌هاتون استیبل باشه واقعا:))

904

دیروز یه کلاس ساعت 10 داشتم و یه کلاس ساعت 2 و طبیعتا بین کلاس‌ها خوابگاه اومدن به صرفه نیست:)) رفتم کتابخونه یه کتاب بگیرم بخونم حداقل.

اول از همه داشتم با خودم میگفتم چرا کتاب خودمو نیاوردم که تمومش کنم خب. همینجوری هم بین کتابا میگشتم. بیشتر دنبال یه نمایشنامه بودم که یه ساعته هم تموم بشه و قشنگ باشه. توی ردیف ادبیات فرانسه چشمم به یه کتاب خورد که طبق تشخیص درستم نشر ماهی بود. از این کتاب جیبی‌های نشر ماهی. اسمش "در انتظارِ بوجانگلز" بود. یکم خوندم و به نظرم جالب اومد. با این حال رفتم که یه نمایشنامه هم پیدا کنم. اما یکم که بیشتر همون کتاب رو خوندم دیدم به نظر جالبه و داستانش میتونه سرگرم کننده باشه. و همین طور هم بود:) دوستش داشتم.

شب هم رفتم خونه کیمیا و با بابای کیمیا رفتیم پردیس کتاب. کیمیا برام کاغذ نوت خرید که خیلی زیباست:) مامان کیمیا هم برام ترشی درست کرده بودن:) من هیچ‌وقت واقعا نمیتونم محبت‌هاشون رو جبران کنم. امیدوارم این محبت بی‌پایانی که بهم دارن هزار برابر شه و بهشون برگرده.♥

903

یکم جمع و جور کردم و اینا. کاش بتونم بهتر پیش ببرم همه چیز رو.

902

چقدر خوبه که بعد از این هفت روز زندگیتو جمع میکنی:) یه حس خوبیه.

901

خاک بر سرت کنن با این محبت کردنای همیشگی و الکی‌ت.

ادامه نوشته

900

و میخوام چیکار کنم؟ نمیدونم. تو آشغال رو میذاری دم در مگه میری سر میزنی بهش؟

899

دیگه با اطمینان کامل میتونم بگم که آشغال‌ترین آدمیه که باهاش حرف زدم.

898

واقعا نیاز به یک ایده جهت جمع کردن زندگیم دارم.

897

.

ادامه نوشته

896

ای کاش آدم میشدم واقعا:(

895

احساس میکنم یکم که نه به مقدار زیادی دارم گند میزنم به همه چی:/

894

امیدوارم سرما نخورده باشم چون بدبخت میشم واقعا.

893

خیلی سوییت بود دیشب.

892

بعضی وقتا همش میگم تقصیر خودمه ولی بعضی وقتا هم میگم چقدر گناه دارم:( و دلم میسوزه برای خودم.

891

واقعا دلم میخواد بدونم بودن توی یه رابطه چجوریه. یه رابطه خوب. که همدیگه رو دوست دارین و به هم احترام میذارین. اینقدر برام دور و غیرقابل تصوره که درکش سخته برام.

890

امروز هم دوباره به خاطر حرف دیشب گریه کردم. عصر رفتم پایین، خانومه بهم گفت چقدر تو مهربونی، خوش به حال همسر آینده‌ت:)) دود:)) چرا همین الان این رو میگی.

889

البته از نظر خودش هیچ مشکلی نیستا. چون از اولشم گفته که رابطه نمیخواد و همه چیز از نظرش منطقی و درست داره پیش میره. هر وقت هر حرفی که بزنه حق داره و از نظرش درسته. منم باید قبول کنم.

888

فکر کن که حالت خوب نیست و کلی درد داری و بهش پیام میدی که یکم شاید حالت بهتر شه یا حداقل حواست پرت شه. بعد یه چیزی بهت میگه که باعث میشه کل شب رو تا خواب گریه کنی و با گریه بخوابی.

خیلی درد داره. خیلی.

میدونم احمقانه‌ست اما به این فکر میکردم که یه روز با یه نفر ازدواج میکنه و اونو دوست داره و بهش محبت میکنه.. من حتی یک درصد از این محبت رو هم ندیدم.. حتی یه عزیزم گفتنش رو.. راستش خیلی ناراحت شدم.

قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟

نوشته‌های پیشین