1077
شاید عیدی برای خودم یه شمع معطر بخرم:) نمیدونم هنوز. ولی ایده جالبیه.
شاید عیدی برای خودم یه شمع معطر بخرم:) نمیدونم هنوز. ولی ایده جالبیه.
1402 لطفا سال خوبی باش. لطفا 22 سالگی خوب باشه.
کادوهای تولد امسالم رو دوست داشتم:) امیدوارم کادوی سمیرا هم زودتر برسه چون خیلی دوست دارم بدونم چجوریه:)
فقط این رو بگم که شنبه برگشتم خونه. این چند روز که خوابگاه تنها بودم کیمیا اومده بود پیشم و خب با همم برگشتیم. صبح شنبه سمیرا اومد راهآهن دنبالم.
ظهرش رفتم آرایشگاه، برای شیدینگ لب. بعد فاطمه و زهرا اومدن اونجا و برای تولدم سوپرایزم کردن:)
یکشنبه هم صبحش با فاطمه و زهرا رفتم بیرون صبحانه، ظهر رفتم ناخونامو درست کردم و عصر هم با سحر و سمیرا رفتیم بیرون. سمیرا برام لیپ گلاس شاین خرید. گزینه اشعار فروغ رو هم خریدم:) و امروز دادم به بابا اولش برام نوشت:)
امشب سال عوض میشه. 1402. امیدوارم امسال بهتر باشه. امیدوارم.
احتمالاً آخرین پست 1401!
فکر نمیکنم امسال سال خوبی بوده باشه برام، البته ناشکری نمیکنم. در حقیقت سال معمولی و متمایل به بدی بود برام. یک سری اتفاقا افتاد که خب ناراحتم کرد. و این آخر سال هم یک اتفاق برام افتاد که دوست ندارم درموردش اینجا بنویسم. انشاالله که حل شه.
اول امسال که کرونا گرفتیم. کل عید رو افتاده بودیم و جایی نرفتیم. بعد هم اردیبهشت دایی علی فوت کرد. بعد هم رفتم دانشگاه. عجیب بود و تنها بودم. البته مراحل آشناییم داشت با یکی طی میشد. که خب کاش نمیشد. فکر کنم تنها قسمتی که از امسال دوست داشتم، سفر شیرازم بود. واقعا واقعا خوش گذشت بهم:) سمیرا آدم خوشسفریه. بعد هم رفتم مشهد به خاطر همون بنده خدا. بعد هم که شهریور رفتم مشهد و خب خلاصه همه اینا. دانشگاه هم عجیب گذشت برام. نمیتونم بگم خوب بود، اما بد هم نبود.
خلاصه در مورد امسال نمیدونم زیاد چی بنویسم. ولی هنوز امید دارم. امید دارم که امسال سال خوبی باشه. بیست و دو سالگی خوبی سپری بشه.
اگر هم نشد امیدوارم بمیرم. چون سن 22 سالگی رو برای مُردن دوست دارم. چیز خاصی هم ندارم که بگم به خاطر اون حتما میخوام بمونم.
امسال؟ اون مشکله حل شه و کش پیدا نکنه. بتونم ادامه بدم. آدمی رو پیدا کنم که دوستم داشته باشه و برام ارزش قائل باشه. کار پیدا کنم:( مهمتر از همه! یه درآمد هرچند کوچیک برای خودم داشته باشم. برگردم به تلاش کردن. بتونم تلاش کنم. بتونم یه سفر خوب برم. حتی یدونه و کوتاهمدت.
سلامتی و شادی رو برای خواهرام، مامان و بابا و دوستام میخوام. سالم باشن و دلشون شاد باشه. همین.
هایده چقدر قشنگ میگه : تو که نیستی، از خودم بیخبرم.
امروز رفتم دانشکده، کیمیا ژل ابرویی که برام خریده بود رو بهم داد، خیلی دوستش دارم.
عصر هم با رضا و کیمیا رفتیم خانه تجربه، بهم کادو دادن، کتاب خون دیگران سیمون دوبووار و یه نمایشنامه. با مدادرنگی پاستلی و گیره مو. خیلی کیوت بودن. سیگار کشیدیم و برگشتیم.
امروز فهمیدم سمیرا چی شده. واقعا نمیدونم چی بگم. شاید به خاطر این که زیاد نمیفهمم. نمیدونم. سردرگمم. نمیدونم چجوری گریه کنم.
از وقتی اومدم به شدت سردردم. الان دیگه گردنم هم درد میکنه. واقعا دلم میخواد دردش ناپدید شه.
خدایی این هفته آخری کی میره کلاس که من دارم میرم؟ البته خب میان بقیه. اما دو تا غیبت هم خوردم برای یکی از کلاسا. ینی برای درس تخصصیم که امروز نرفتم غیبت نخوردم بعد برای درس پایه چسکی غیبت خوردم.
اگه دلت پیشم آرومه نرو
حالا که تو خیابونا پر بارونه نرو
اگه دیدی حالم داغونه نرو
قسمم اگه جون هردوتامونه نرو
امروز کلاس صبحمو نرفتم. دیشب تا 2 اینا بیدار بودم و گریه میکردم. با صورت و چشمهای پف کرده رفتم سلف دانشکده غذا خوردم، بعد چوبشور بادوم زمینی خوردم. بعدم رفتم سر کلاس. دهنم سرویس شد از بس برای این استاد ئه توضیح دادم. بعدش هم اومدم خوابگاه. شیرکاکائو و گل محمدی خریدم:)) با ساندویچ برای شام. همم. دلم میخواست از کلاس که اومدم سیگار بکشم که متاسفانه مهمون داریم و سحر دوست بینش اومده اینجا.
میخواستم امروز برم بیرون، اما حقیقتا پول ندارم. یکم هم پول که دارم باید هم برای کیمیا کادو بخرم، هم برای شیدینگ لب پول پسانداز کنم و هم این که تا آخر این هفته دووم بیارم که برگردم خونه. واسه خونه هم باید یکم پول نگه میداشتم که حقیقتا اون دیگه فکر کنم محاله.
ولی خب کادو فعلا مهمه که نمیتانم بخرم. واقعا هم روم نمیشه از بابا بگیرم. هرچند آخرش مجبور میشم ازش بگیرم. اما خب. هعی.
ساعت یک و نیم شبه. از پنجره خوابگاه یه نخ سیگار کشیدم. هوا یکم روشنه انگار میخواد بارون بباره و در حد مطلوب سرده. با آهنگ سوغاتی هایده. و خلسه بعدش و دراااز کشیدم کف اتاق. کاش همینجا تموم میشدم. پایان همهچیز بود اون لحظه برام.
دیشب با کیمیا و صبا و صحرا رفتیم آرمیتاژ شام خوردیم. قبلش با کیمیا رفتیم یه بازارچه و چهار تا دستبند شبیه به هم برای خودمون خریدیم:))
بعد از شام برگشتیم خونه کیمیا اینا و خب برام تولد گرفته بودن:) خیلی خوشحال شدم. کیمیا کادو بهم کتاب داد و صبا و صحرا هم یه شونه یونیکورن برام گرفتن:) کیک شکلاتی هم کیمیا درست کرده بود و خوشمزه بود.
تقریبا تا ظهر خوابیدیم و ظهر هم با صبا و کیمیا بیگ بنگ دیدیم. عصر هم با فهیمه و صبا رفتیم راوی. سیگار کشیدیم و صحبت کردیم. خوش گذشت:)
بعد هم با فهیمه برگشتیم خوابگاه و به مامان و بابا زنگ زدم و با سحر و سمیرا و زهرا صحبت کردم. بعد شام خوردم و فرندز دیدم.
داشتم با خودم فکر میکردم شاید هیچوقت به اندازهای که امروز احساس خوشبختی میکنم، احساس خوشبختی نکنم. شاید زندگی هیچوقت اینقدر خوش نگذره بهم.
نمیدونم. خدا به خیر کنه.
از کارایی که دوست دارم توی سال جدید انجام بدم اینه که به جای اینستا، بیشتر یوتیوب برم. فکر کنم نتیجه بهتر باشه:))
و این که دوست دارم دوییدن رو هم شروع کنم. چی میشه مگه؟ چرا نتونم؟
ویدئو از رقص صوفی یا رقص سماع دیدم توی یوتیوب. قشنگ و جالب بود برام.
امروز با کیمیا رفتیم یه جای جدید. شهر کتاب شاهنامه:) خیلی جای قشنگی بود. لیترلی 2 ساعت رو اونجا گذروندیم و حتی نفهمیدیم زمان چطوری گذشت:)) من دو تا کتاب خریدم. که البته از قبل برای خریدشون برنامهای نداشتم، همینجوری برداشتم و خب امیدوارم که جالب باشن:) یه خودکار بنفش هم گرفتم. در کل جای جالبی بود، برای من جایگزین پردیس میشه فکر کنم:)) چون هم مسیرش بهتره و هم خیلییی کتاب داره.
خلاصه بعدش هم رفتیم ماست بستنی. بعدش رفتیم سیگار گرفتم. دوباره بک تو وینستون. نیکوتینش هم کمتره. ولی خب به نظرم خوب بود. بعد نون گرفتیم و رفتیم یه جا نشستیم سیگار کشیدیم:) بعدش هم برگشتیم خوابگاه.
من میتینگ نرمافزارمو رفتم و بعد هم رفتم چیپس و اینا گرفتم و با هم فیلم دیدیم. خوب بود:) اولین بار بود که توی خوابگاه مهمون داشتم:دی
ولی در کل شاید معمولی، اما روز خوبی بود.
حس میکنم باید سیگارم رو عوض کنم و مشکل از سیگارمه. یعنی امیدوارم مشکل از اون باشه. وگرنه که وی آر فاک.د.
امروز تربیت بدنی رو رفتم بالاخره:)) بعد از مدتها دوییدم. چرا سخت بووود؟ البته این که سرما خوردم و صدام اینا هم هنوز باز نشده رو نباید فاکتور بگیرم. اما خب. سخت بود اما حس خوبی داشت بعدش.
زمین چمن دانشگاه چه باحاله جداً:))
الان خوابگاهم. کمتر از بیست روز دیگه برمیگردم خونه. و ممکنه دیگه هیچوقت برنگردم.. تا دو ماه! خدایا:( خیلی ناراحتم.
من واقعا نیاز داشتم این ترم مجازی نباشه:(( میترسم بیچاره شم.
دانشگاه ممکنه تا اردیبهشت مجازی شه:( خاک بر سرتون کنن:( اه. نمیخوام مجازی باشه.
نمیدونم امروز روز خوبی بود یا نه! یعنی از دیروز که بهتر بود. ولی خب معمولی بود. دختر خوبی هم بودم.
فردا شاید کلاسمو نرم. یعنی خب حضور غیاب هم براش مهم نیست. احتمال خیلی زیاد نمیرم.
باور کنید من نمیدونم با پولام چیکار میکنم، یهو به خودم میام میبینم هیچی ته حسابم نیست! با این که چقدر محتاط عمل میکنم و خرج میکنم. ولی انگار نه انگار! هیچوقت پول ندارم برای چیزی.
12 واحدم دیگه اوکی شد چون که حذف و اضافه هم تموم شد. دیروز کلاسامو رفتم. امروز هم دو تا داشتم رفتم.
دیروز نزدیک به 18 ساعت تونستم فست باشم. امروز هم به نظرم بد نبوده تا اینجا. یکم معده درد بودم امروز ولی خب الان خوبم.
روز جمعه رفته بودم بیخوابی بعد سیگار کشیدم حالم یکم بد شد. نمیدونم حالا به خاطر سیگارمه یا کلا اینجوریم. دیگه ترسیدم و نکشیدم. این هفته البته میخوام نکشم. همم. نمیدانم. دوره تصویرسازی هم شروع شد. امیدوارم خوب باشه.
12 واحد برداشتم این ترم. سه تا درس یک واحدی برداشتم:/ واقعا امیدوارم به غلط کردن نیفتم.
وای دلم حس امروز صبح رو میخواد. بعد از سیگار کشیدن اول صبح. چقدر خوب بود!
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟