تـیـتـراژ پـایـانـ

1090

دیگه حتی برام مهم نیست که بمیرم یا زنده باشم. هر‌چی می‌خواد بشه.

1089

خیلی وقته چیزی ننوشتم. به چهار ماه پیش فکر می‌کنم، به اردیبهشت لعنتی که مجبور شدم برگردم. چه روزایی رو گذروندم. لعنت به همه‌شون. چقدر حالم بد بود. تا حالم داشت بهتر می‌شد یه نفر گند زد بهش. دوباره حالم بد شد. هنوزم فکر می‌کنم حالم اونقدر خوب نیست، اما خب فرقش اینه که الان دیگه برام مهم نیست. خوشحال نیستم، اما ناراحت هم نیستم. بی‌حس‌ام. برام مهم نیست. هرچی که می‌خواد بشه و هر‌جور که می‌خواد بگذره. کوچک‌ترین اهمیتی برام نداره. یه فیلم دیدم که می‌گفت از وقتی اومدم اینجا دیگه گریه نکردم، چون فهمیدم برای کسی اهمیت نداره. منم دیگه نه به کسی میگم که ناراحتم نه گریه می‌کنم، چون میدونم که برای کسی اهمیت نداره.

قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟

نوشته‌های پیشین