تـیـتـراژ پـایـانـ

1106

دارم سوگ مادر مسکوب رو میخونم و در حالی که خیلی زیباست، خیلی خیلی هم ناراحت‌کننده‌ست.

1105

دیروز صبح کلاسامو رفتم، بعد رفتم آرایشگاه دانشگاه ابروهامو بردارم. بعدشم رفتم حموم و اسنپ گرفتم رفتم پردیس تئاتر مستقل. با ص. تئاتر مغازه خودکشی رو دیدیم که به نظرم جالب بود واقعاً. مخصوصا اینکه خیلی وقت بود تئاتر نرفته بودم، فکر کنم آخرین تئاتری که رفتم اردیبهشت بود.

به نظرم داستانش که جالب بود، بازی‌هاشون هم قشنگ بود و اینکه خودش هم یه‌جورایی ترکیبی از چندتا حس بود. اینکه وقتی خودکشی می‌کنی، شاید خودت راحت میشی اما رنجِ یه نفر دیگه تازه شروع میشه. اینکه چرا یه نفر باید بخواد زندگی‌ش رو ادامه بده وقتی که همه چیز اینقدر ناراحت‌کننده‌ست. یه‌جورایی هم طنز جالبی داشت و هم اینکه قسمت غم‌انگیزش واقعا ناراحت‌کننده بود. یه جا که آلن به خاطر مرگ خواهرش گریه کرد، برام تداعی‌کننده گریه‌هایی بود که واقعا شنیده بودم برای مُرده گریه میکنن و یه لحظه واقعا گریه‌م گرفت. سرم رو گذاشتم روی شونه ص. و بعد از تمام این شیش هفته، یک لحظه بود که احساس تنهایی نکردم. انگار یک‌جا یه نقطه امن داشتم. و نمی‌خواستم تموم بشه. مثل اون آهنگ شونه تو خونمه، تنها نقطه امن منی.

ریحانه اون روز بهم حرف خوبی زد، گفت اینقدر نرو پیش همه بشین بگو میخوام بهش بگم میخوام بهش بگم. یا بهش بگو، یا کلاً قید این قضیه رو بزن. ترجیح میدم قید این داستان رو بزنم تا اینکه همینقدر دوستی‌م هم باهاش خراب بشه. دلم نمی‌خواد واقعا خراب بشه. ناراحت می‌شم. البته داشتم به این هم فکر می‌کردم به هرحال من توی ذهنم ازش یه آدم دیگه ساختم و فکر می‌کنم که خیلی برای من خوبه، شاید برای منم واقعا فقط دوست خوبی باشه، نه بیشتر.

تموم شد، یه‌کم پیاده رفتیم، یه سیگار کشیدیم - از معدود سیگارایی که چسبید - یه هات چاکلت خوردیم و برگشتم خوابگاه. به مامان زنگ زدم، مشخصه که حالش زیاد خوب نیست. خیلی غمگینم و هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد. نمی‌تونم برم خونه یا چیزی. هیچی. به سحر گفتم اگر میشه برای مامان نرگس بگیر من پولش رو بهت میدم، گفت خودم میگیرم. نمی‌دونم حالا.

کار زیاد دارم، اما غم هم زیاد، نمی‌دونم چجوری و با کدوم کنار بیام. یه برنامه کوچیک نوشتم و امیدوارم که بهش برسم. فقط امیدوارم، چون نمی‌دونم برسم یا نه.

1104

دلم می‌خواد امروز رو بنویسم. امروز کلاسم رو خواب موندم، چون دیشب ساعت 4 خوابیدم، بعد 10 و نیم بیدار شدم و کلاسم رو نرفتم، ناهارم رو هم کنسل کردم چون سلف دانشکده بود.

بعد تا ظهر رفتم حموم، با زهرا حرف زدم، بعد هم یه سالاد گرفتم که غذا بخورم، بعد رفتم مقنعه بگیرم که البته بسته بود، رفتم و دیدم بسته پستی برام اومده. یک نفر از ناشناس توییتر برام یه دستبند ابر و گل نقره گرفته:) خیلی کیوت و خوشگلن. البته شاید گل رو بدم به سحر. ابر رو خودم خیلی دوست دارم. خلاصه بعدش هم رفتم دندونپزشکی. قبلش یه سبد گل برای دکتر گرفتم و به نظرم حس خوبی داشت.

بعد زنگ زدم به ریحانه که قرار بود بریم باقلوا شکلاتی بخوریم:)) همینجوری داشتم با رضا حرف میزدم بهش گفتم غصه نخور، بیا بریم باقلوا بخوریم:)) خلاصه که اومدن و من با اون لب بی حس همینجوری رفتیم تا رسیدیم یه جا و باقلوا بستنی خوردیم با چایی:)) واقعا ترکیب عجیب ولی خوشمزه‌ای بود. فقط یه نخ مارلبرو بعدش رو بگو که چقدرررر چسبید. خلاصه شب هم برگشتیم خوابگاه، شام ناگت داشتیم از سلف اونم خوردیم، بعد هم با ص. یه‌کم صحبت کردم، که برام خوشحال‌کننده بود و انگار تکمیل‌کننده خوشحالی امروز بود:) همین. روز ساده‌ای بود اما حس می‌کنم در آینده که این رو می‌خونم، خیلی دلم برای این روز ساده تنگ می‌شه.

می‌دونم که کلی کار دارم و همه اینا هست. ولی امیدوارم که جمع بشه. خدا بزرگه:))

1103

امروز توی سالن مطالعه کتابخونه مرکزی نشسته بودم و از زورِ تنهایی گریه کردم.

1102

داشتم فکر می‌کردم که شاید فقط یک بار دیگه ببینمش. اون هم چون کادوی تولدش دستمه. فقط همین.

دیگه نباید برنامه بچینم برای دیدنش، خوشحال بشم و این‌ها. هرچی زودتر خودمم قبول کنم بهتره. به خاطر همین دیگه اگر مجبور شدم فقط باهاش میرم بیرون. اونم یک بار. دیگه مهم نیست برام. میدونم سخته و ناراحتی از اینکه چرا هیچ‌وقت برای تو نمیشه. حق هم داری. ولی نمیدونم چه جوابی بهت بدم. فقط زیاد ناراحت نباش. ارزش نداره. سال دیگه هم اینجا نیست. خیالت راحت. تو هم نیستی.

1101

پشمام واقعا. پست‌های پارسال رو که خوندم دیدم با چه گاوی توی رابطه بودم:)) بمیرم واسه خودم. واسه تنهایی‌هام.

1100

اومدم سالن مطالعه کتابخونه مرکزی نشستم، اما هوا یه جوریه که فقط هوایِ گریه تو بغل و سیگاره. منم که کسیو ندارم:) خیلی هم زیبا.

البته فکر کنم به خاطر پی‌ام‌اسم بی حوصله‌ام. وگرنه معمولاً میشینم کارامو انجام می‌دم.

میان‌ترم‌ها از هرچی که فکرشو بکنم نزدیک‌تره. و خب خیلی می‌ترسم. نمی‌دونم.

داشتم به این فکر می‌کردم که با شناختی که ازش دارم، اگه بهش بگم هم اتفاق خاصی نمیفته:)) الکی فقط خودم رو یه جای دیگه هم کوچیک کردم. و خب خیلی بده این.

1099

I'm still here in this bed that I crawled in

I hope that I'm someone else in the morning

1098

کاش واقعا یه چیز خوب می‌شد. خیلی پوچه همه چیز. خیلی تنها‌م و اینکه تنها‌تر هم می‌شم خیلی بده. دیگه اینجا هم نیستم و اینم خیلی بده. کاش واقعا می‌شد یه جوری همه چیز - جهت بهتر شدن - عوض بشه. حداقل یه‌کم. حداقل اینکه بدونم تلاشم یه جایی جواب میده. یه راهی برام باز بشه.

1097

وقتایی که پیش کیمیا ام یا باهاش میرم بیرون، فکر به اینکه ممکنه آخرین بار باشه و سال دیگه هم نیست، اینقدر ناراحت و منزوی‌م می‌کنه که نمی‌تونم از کنارش بودن لذت ببرم.

1096

زندگی‌م از دستم در رفته یه‌کم. باید بتونم زودتر جمعش کنم چون که اگه همینجا جمع نکنم کلاً از دست می‌ره بازم. کاش بتونم.

1095

دلم نمی‌خواد این رو بگم چون می‌دونم نمی‌شه. ولی کاش مال من بود.

1094

امروز تنها دلیلی که باعث شد به ناراحت بودن ادامه ندم ص. بود. همین. واقعا همین. وگرنه می‌خواستم کل شب رو گریه کنم.

1093

یه وقتایی یه حال بدی دارم که نمیتونم تشخیص بدم برای چیه و چرا اینجوری‌ام.

قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟

نوشته‌های پیشین