1282
امروز اومدم سرکار. دردم تقریبا کمتره ولی خب هنوز هست.
چند وقت پیش همینجا نوشتم که شاید ص. دیگه هیچوقت نخواد جوابمو بده. حسم درست بود واقعا. دیگه جوابم رو نداد.
شاید دوستیای بود که دلم نمیخواست تموم بشه و حالا چه ساده از دست رفت.
امروز اومدم سرکار. دردم تقریبا کمتره ولی خب هنوز هست.
چند وقت پیش همینجا نوشتم که شاید ص. دیگه هیچوقت نخواد جوابمو بده. حسم درست بود واقعا. دیگه جوابم رو نداد.
شاید دوستیای بود که دلم نمیخواست تموم بشه و حالا چه ساده از دست رفت.
این دو سه روز همش معده درد و دل درد داشتم. از دیروز تا حالا فقط دو تا سرم زدم:(
فردا هم نمیرم سرکار. اصلا حوصله ندارم.
راستی نمایشگاه کتاب هم رفتیم. خیلی چیز خاصی نداشت واقعا. منم سه تا کتاب خریدم. امیدوارم خوب باشن.
دوباره معده درد و دل درد عجیب گرفتم که به نظرم به خاطر IBS ئه.
تا حالا توی زندگیم اینقدر برای عید برنامهریزی نکرده بودم:)) نمیدونم چمه الان. قبل از این که داشتم فکر میکردم که لگو بخرم در طول عید درست کنم، الانم که داشتم فکر میکردم بشینم یه لیست بنویسم از فیلمهای کلاسیکی که دوست دارم توی تعطیلیهاش ببینم. نمیدونم چرا اینقدر زیادی دارم روی تعطیلات عید حساب باز میکنم. خدا بخیر کنه:)
راستی دیشب بیدار موندم و یه فیلم کلاسیک دیدم. چقدر فیلمهای دهه 50 هالیوود رو دوست دارم. یه حس خاصی دارن و انگار واقعیترن.
این فیلم هم Detective story 1951 بود و دوستش داشتم.
یه عالمه بارون باریده از دیروز. ترکیب پاییز و سینگل بودن و بارون رو نمیپسندم.
دلم دیت شیرکاکائو میخواد.
بارون بارید بالاخره:)
ولی خب اومدم سرکار. برنامه خاصی هم ندارم برای بعدش.
دیشب حس سرماخوردگی داشتم ولی خب امروز خوبم.
خیلی به این فکر میکنم که برگردم اینستا یا توییتر. ولی حوصله ندارم خیلی. به نظرم پشیمون هم میشم.
به سلامتی فکر کنم دارم سرما میخورم دیگه:)) خدایا شکرت:))
بعد واقعا هم میداد که همش برم آرایشگاه و خرید کنم. یه بیزینس زیانده هم اون کنارش لانچ میکردم:))
زندگی پرنسسی.
وضعیت مالی و روحیم جوریه که ای کاش یه دوستپسر داشتم میگفت مگه چقدر بهت حقوق میدن؟ خودم دو برابرشو میدم بشین تو خونه.
از سطح امید به زندگیم در پیاماس اینجوری بهتون بگم که الان داشتم اسمم رو توی جستجو متوفی بهشت زهرا سرچ میکردم. بعدم احکام میت رو خوندم که ببینم بعد از مرگم برام چیکار میکنن.
حالا چی میشد الان منتظر بودم کریسمس لگو مورد علاقهم رو کادو بگیرم؟ به جای اینکه نگران دلار 130 هزار تومنی باشم.
چقدر دیگه همه چیز برام دور به نظر میرسه...
راستش خیلی خیلی کلافه و عصبانیام. واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم با این بلاتکلیفی توی کارم. جدی خسته شدم. هرچی میخوام یجوری هندلش کنم، بهترش کنم، یجوری ببرمش جلو، نمیشه. واقعا بینهایت خسته و بیانگیزه و بیحوصلهام.
صبحا حاضرم بمیرم ولی نیام سرکار.
میدونم که انسان همیشه ناراضیه از وضعیتش. ولی خدایا من اصلا خودمم نمیفهمم دیگه که باید چیکار کنم. خیلی کلافه و سردرگمم.
هرچی هم که میگم اصلاً انگار نه انگار. خب اصلا از خودم راضی نیستم.
دیروز رفتم پیش روانشناس. نمیدونم خیلی چیز خاصی نداشت برام، حالا درسته که جلسه اول بود. ولی نمیدونم. بهش هم گفتم که فقط از ترس این میام که افسردگی برنگرده وقتی داروهام قطع بشه. واقعا هم میترسم. میترسم برگردم به اون روزای تاریک.
امروز جلسه اول هست که میخوام برم پیش روانشناس. نمیدونم اصلا چی بگم و نمیدونم اصلا ازش خوشم بیاد یا نه. ایشالا که خیلی بد نباشه:(
پنجشنبه رو مرخصی گرفتم و سرکار نرفتم. اصلاً دلم میخواست مغزم رو خاموش بذارم یه گوشه.
البته دلم میخواست یهکم کار کنم ولی راستش هیچ کار نکردم و اصلاً هم حوصله نداشتم. عیبی هم نداره. واقعاً نیاز به استراحت داشتم.
صبحش با زهرا رفتیم برش و سفارشی صبحونه خوردیم.
دیروز ینی جمعه با سحر و سمیرا رفتیم بانی پال. لگو خریدم برای اولین باااار و یه پازل کوچیک - I have no idea why:))
ولی لگو رو شب درست کردم و خیلی حال کردم باهاش=)) خیلی حس خوبی داشت. بنفش هم که هست، البته که بنفش lilac. انگار دلخوشی و دلیل جدید برای ادامه زندگی پیدا کردم:دی
بعد دو تا لگو پیدا کردم که خیلی زیبان. شاید برای تولدم برای خودم بخرم که تعطیلی عید رو هم سرگرم باشم. حالا البته اگه زنده باشیم تا اون موقع:)
دیشب خاله گفت که آخر دی میخواد عروسی بگیره. ایشالا خوشبخت بشه. کاش میشد ما نریم. از فامیل خوشم نمیاد. البته که خب مجبوریم بریم.
خیلی امروز عصبانی و بیحوصلهام. کاش زودتر برم خونه.
میدونی خیلی دلم میخواد اینجا تکلیفش مشخص بشه. کلا بلاتکلیفی عصبانیم میکنه، هرجور و هرجایی که باشه.
کسی چه میدونه واقعا شاید نه من با اون خوشبخت میشدم و نه اون با من.
این از اون پستهاست که امیدوارم وقتی چند سال دیگه میام میخونمش، اصلا ندونم در مورد کی نوشتمش حتی:))
البته که احتمال داره یادم بمونه. ولی خب امیدوارم که نمونه.
اول صبحی چی دیدم واقعا.
داشتم فکر میکردم احتمالاً هیچوقت ازدواج نکنم. شاید ازدواج تو سرنوشت همه باشه، ولی تقریباً مطمئنم که برای من نیست.
و خب یه وقتهایی هم ناراحتکنندهست. نمیتونم بگم اصلاً ناراحت نمیشم و خیلی اوکیم با این قضیه.
میدونم من توی سرنوشتش نبودم. الانم نمیگم کاش بودم. ولی کاش همه چیز یجور دیگه پیش میرفت. البته شاید درستش همین بود. کسی چه میدونه.
امروز روز دانشجوئه. ممکنه سال دیگه این موقع دانشجو باشم؟
واقعا نمیخوام ناشکری کنم چون وضعیت میتونست هزار برابر از اینم بدتر باشه(البته بوده و قبلاً تجربه کردم)، ولی جدی چرا هیچوقت پول نداریم؟ من اصلاً یادم نمیاد این چند سال مسافرت رفته باشیم یا مثلاً یه خرج خیلی بزرگ کرده باشیم یا یه چیز گرون خریده باشیم.
خودمم همش استرس دارم همین کاری که الان دارم رو هم از دست بدم. دیگه بعدش نمیدونم باید چیکار کنم. فقط همش در تلاشم که هیچ چیزی قسطی نخرم. دیشب یه وام میتونستم بگیرم، ولی از ترس قسطها به هیچ عنوان حتی به اینکه باهاش چی بخرم هم فکر نکردم. اصلاً نمیخوام. اینقدر استرس قسطهای مختلف دادن کشیدم که دیگه نمیتونم واقعاً. حالا خداروشکر هیچ چیزی هم نیست که واقعا در حال حاضر نیاز داشته باشم. یعنی اگه دارم هم خب پولشو ندارم دیگه چه فرقی میکنه.
الان دیدم که جشن برای ورودیهای 1404 گذاشتن. من جشن ورودی خودمون رو نرفتم. توی اون عکس یادگاری هم نیستم. یادم نمیاد چرا نرفتم، احتمالا چون تنها بودم.
غصهم گرفت.
روی ماگ جدیدم که سمیرا برام خریده هم استیکر زدم. روی تمام زندگیم استیکر زدم:)) خیلی هم خوشحال و راضیام=)
این مدت 2 broke girls رو میبینم. خیلی بانمکه و دوستش دارم:)) با اینکه به نظرم میتونستن توی فصل 3 تمومش کنن، ولی خوشحالم که ادامه داره. شخصیتهاشو دوست دارم.
امروز نصفه یه قسمت که دیشب ندیده بودم رو قبل از اینکه بیام شرکت دیدم.
احتمالاً بعد از اینکه تموم بشه هم باز یه سیتکام دیگه ببینم. یهکم ذهنم مشغول میشه و خوبه.
رؤیا اشتراک طاقچهش رو بهم داده که فکر کنم یک ساله هم هست. با همین طاقچه کتابهای کودک رو خوندم:))
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟