800
دلم میخواد یه روز کامل مرا ببوس سوگند رو گوش بدم و گریه کنم.
دلم میخواد یه روز کامل مرا ببوس سوگند رو گوش بدم و گریه کنم.
احساس میکنم اون خیلی سطحی و هورمونی داره میره جلو. چرا دروغ بگم:)) اما خب واقعا همینه.
اگه بخواد حاضرم پای خیلی چیزا بمونم. فکر نمیکنم بخواد.
کاش از فکرش بیام بیرون و سطحی ردش کنم. کاش بفهمه مغزم.
باید برگردم خونه.. واقعا واقعنی. این همه منتظر بودم. بالاخره دارم میرم. وای. میترسم.
احساس بدی دارم راستش. خودمم میدونم چرا. اما خیلی حس بدیه. نمیدونم باید خوشحال باشم که دارم برمیگردم یا نه.
خدایا:( چیکار کنم:( هم دلم تنگ شده خیلی هم اینکه نمیدونم واقعا این حس گناه رو چجوری از بین ببرم.
بهش گفتم که بغلش میکنم. فکر نمیکنم بشه اما به شدت استرس دارم:)
چرا من دوست دارم بشه؟ اما حس میکنم اون اصلا دوست نداره و اگه دوست داره هم زیاد جدی نیست این قضیه براش.
همزمان یه میکسی از حس خوب و حس بد دارم. نمیدونم به کدوم باید اعتماد کنم.
یک چیزی که باید قبول کنم اینه که من توی مشهد دوست صمیمی ندارم. هنوز اینو قبول نکردم و فکر میکنم تنها نیستم و این حرفا. ولی واقعیت اینه که هستم. باید بپذیرم اینو.
حالا این ترم هم که تموم شد ولی از ترم بعد باید بیشتر حواسم به خودم باشه.
یک خوابهای عجیبی میبینم که صبحا بیدار میشم یه ساعت باید فکر کنم این خواب بوده یا قبلا اتفاق افتاده واقعا:/
راستش دیگه اصلا دلم نمیخواد مدتی هم با یکی باشم. دلم نمیخواد اصلا آشنا شم، خودم رو برای یکی توضیح بدم، برای یکی علایقم رو بگم، اصلا کی حوصله داره.
نمیخوام اصلا یه مدت آدم جدیدی وارد زندگیم بشه. چه برسه مراتب آشنایی و ایناشو هم قرار باشه طی کنم. کی حوصله داره واقعا.
ولی در عین حال دلم میخواد یکی باشه که بلدم باشه.. یکی که بدونه از قبل. نمیدونم چجوری:/ ولی خب میخوام واقعا:(
رفتیم دیشب. تئاتر سینگل رو دیدیم. جالب بود، بازیهاشون هم فوقالعاده خوب بود.
کلی از آینده و برنامههاش حرف زد. امیدوارم که بهترینها در انتظارش باشه.
کاش منم اینطور برنامه داشتم:)) هنوز نمیدونم بزرگ شدم میخوام چیکاره شم:))
برای تو چه بگویم؟ بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند؟
واقعا نمیدونم چه غلطی کنم واسه این امتحانه-_-
با این که از این دختره خوشم نمیاد ولی امشب از من پرسید امتحانات تا کیه. منم دادم جوابشو. ولی خب لطفا بتونم این چند روز هم تحملش کنم و بگذره و نرینم بهش:/
وای راستی میخواستم بگم یکی از قشنگترین چیزایی که وقتی میرم تئاتر میبینم، این حمایت افراد خانوادهست:( مثلا میبینی گل آوردن براش یا همین که دسته جمعی همشون پا شدن اومدن. اصلا خیلی باحال و خوبه:( یعنی میشه یک روز هم کسی بیاد و نمایشنامهای که من نوشتم رو ببینه؟ خدایا به امید خودت:)
تئاترهایی که رفتم رو نمیتونم جایی تیک بزنم. داشتم فکر میکردم شاید بشینم بنویسمشون اینجا. حالا با نقد که نه ولی خب خلاصه داستان در این حد که خودم یادم بمونه چی دیدم.
اگه منو میخواست دوستدختر خوبی میشدم براش. نمیخواد دیگه. بحث لیاقته اصلا - تنها جملهای که خودم رو قانع میکنم باهاش:/ - ولی خب نمیخواد دیگه. نمیشه که مجبورش کرد.
امروز بابا برام بلیط گرفت:) انشاالله هفتم باید برگردم. این روزا هم بگذره بره. برگردم به آغوش زهرا. و بتونم سیگار بکشم البته:( گفتم بدون اون نمیکشم. تا اینجا که موفق شدم:)
به هیچکس نگفتم - و نمیگم قطعا - اما میخوام انشاالله اگر بشه مهر اگر مشهد اومدم به امید خدا، کلاس نمایشنامهنویسی مقدماتی شرکت کنم. نمیدونم چرا. وای ولی تئاتر خیلی حس خوبی میده بهم:( اصلا خیلی خوبه:(
یه دنیای جدیده برام میدونی؟ ولی جدید از این لحاظ که واقعااااا هم هیجان دارم براش. نمیدونم آقا:( جریان دوپامین و این حرفا وسطه قطعا اما خب دوستش دارم. چه حس خوب و آرامشبخشی بود امروز برام واقعا:(
این آهنگ مرا ببوس سوگند چهقدر خوب و دوست داشتنیه.
اگر دوستپسر داشتم به علاوهی آهنگهای لانا این رو هم براش میفرستادم:)
به این نتیجه رسیدم که خیلی زیادی تحت جو توییتر بودم و این چند وقت خیلی چرت و پرت گفتم.
باید فاصله بگیرم و کمتر چرت و پرت بگم. چه کاریه این کارا.
امروز هم تئاتر رفتم:) چهارمین تئاتر و توی سالن خوبی بود با تهویه مناسب ینی:) کارگردان تئاتر هم نشسته بود کنارم:))
ولی خوب بود، خوش گذشت و کلی دوستش داشتم. اسمش مرغ دریایی بود. یعنی کشتن مرغ دریایی هم بهش میگفتن.
چهقدر حال میده زندگی اینجوری:دی این یک دفعه به ذهنم رسید:))
از تئاتر برگشتم کلی با فائزه حرف زدم. دختر خوبیه. فان میگذره همهچی باهاش. به اندازه آشنایی این یک ماهه خوب بود. مثل خواهر بزرگتر هم هست واقعا:))
یکشنبه هم قراره برم سینگل رو ببینم. نمیدونم واقعا چه حسی داشته باشم. ولی مثل خرا رفتم بهش پیام دادم که اینم باید ببینی:/ البته پاک کردم اونو.
نمیدونم واقعا اصلا باید چجوری هم استرس داشته باشم:/ اه
به بابا گفتم برام بلیط بگیره:) دیگه واقعا میخوام برگردم. نمیدونم چه حسی باید داشته باشم.
اینقدر که از این دختره هماتاقیم بدم میاد. کاش نمیومد:/
دو تا تئاتر دیگه میخوام برم. امیدوارم خوب باشن:)
هفته دیگه باید برگردم خونه ینی؟ :) نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟