تـیـتـراژ پـایـانـ

1081

حس می‌کنم این چند وقت دست به هر‌کاری و هر‌چیزی زدم تا بتونم کسی رو پیدا کنم که دوستم داشته باشه و یا باهاش دیت برم. و خیلی بَده. چرا همش میخوام خودم رو مجبور کنم؟ شاید اصلاً الان نباید اتفاق بیفته. میدونم که استرس داری که ممکنه هیچ‌وقت دیگه هم اتفاق نیفته. ولی ما هیچی در مورد زندگی نمی‌دونیم. هیچ‌وقت نمی‌دونیم قراره چطور پیش بره. تمام چیزایی که سال‌های پیش دوست داشتی تجربه کنی و فکر میکردی هیچ‌وقت تجربه نکنی رو تجربه کردی و برات اتفاق افتادن. حالا شاید به بهترین نحوِ ممکن نه. ولی شد. نمیگم که راضی باش. فقط میگم عدم قطعیت زندگی‌ت رو بپذیر. می‌دونم که داری روز‌های سختی رو میگذرونی. ولی میگذره. هیچ‌وقت یک‌جور نمونده. الان هم نمیمونه.

1080

نامه‌ها رو فرستادم برای صبا و صحرا. برای کیمیا هم یک کتاب فرستادم.

1079

درسته که تقصیر خودم بوده اما من هیچ‌وقت فکر نمیکردم پشتم باشن. الانم دیگه هیچ‌وقت باهام حرف نمیزنن. و خب آدمیزاد به هرچیزی عادت می‌کنه. به اینم عادت می‌کنم. به درک.

1078

کاش میتونستم یک معده و روده جدید داشته باشم. واقعا مُردم از درد.

1077

یه نامه برای صبا نوشتم. نمیدونم براش پست کنم یا نه.

1076

بالاخره سیگار مورد‌علاقه‌م رو پیدا کردم:)‌ بالاخره:)

1075

واقعا دلم میخواست که میتونستم در مورد مرگ بیشتر صحبت کنم. در مورد این که چرا راه‌حل همه چیز رو در نبودنِ خودم می‌بینم. حالم خوب نیست؟ کاش وجود نداشتم. خانواده‌م از دستم ناراحتن؟ ای کاش هیچ‌وقت به دنیا نیومده بودم. دوستی ندارم؟‌ کاش هیچ‌وقت وجود نداشتم. دلم میخواد ادامه بدم؟ اصلاً! دلم میخواد از اولِ اول وجود نداشته باشم.

1074

به کسی که دستش از همه‌جا کوتاه بشود می‌گویند: برو سرت را بگذار و بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی‌خواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می‌کند، مرگی که نمی‌آید و نمی‌خواهد بیاید. همه از مرگ می‌ترسند، من از زندگی سمج خودم. چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی‌خواهد و پس می‌زند.

نه، کسی تصمیم به خود‌کشی نمی‌گیرد،‌ خود‌کشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و سرشت آن‌هاست، نمی‌توانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد. ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده‌ام، حالا دیگر نمی‌توانم از دستش بگریزم. نمی‌توانم از خودم فرار بکنم. چه می‌شود کرد؟

طاقت جنون دیگری را ندارم. به جایی می‌روم که شاید پایانی نداشته باشد و عدم محض باشد و هیچ به خاطرم خطور هم نمی‌کند که به بهشت بروم. هیچ نمی‌دانم به کجا دارم می‌روم. همین‌قدر که می‌دانم به جایی می‌روم که نام و نشانی ندارد هم کافی است.

- بخشی از نامه خودکشی صادق هدایت.

1073

آیا اتاق من یک تابوت نبود، رختخوابم سرد‌تر و تاریک‌تر از گور نبود؟ رختخوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن می‌کرد. - چندین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم - شب‌ها به نظرم اتاقم کوچک می‌شد و مرا فشار می‌داد. آیا در گور همین احساس را نمی‌کنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟ اگر‌چه خون در بدن می‌ایستد و بعد از یک شبانه‌روز بعضی از اعضاء بدن شروع به تجزیه شدن می‌کنند ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن می‌روید - آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین می‌روند و یا تا مدتی از باقیماندهٔ خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال می‌کنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است، چه برسد به آن که حس بکنند که مُرده‌اند!

تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچهٔ مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. - در سن‌هائی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم،‌ برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و در تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می‌کند - آیا برای هر‌کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و بقدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می‌کند؟ آن‌وقت بعد باید کوشش کند برای این‌که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود - این صدای مرگ است.

- بوف کور - صادق هدایت.

1072

دربارهٔ موضوعات مهمی صحبت می‌کنیم، و او به من می‌گوید که انسان دارای اختیار بر سرنوشت خویش است و اینکه تا وقتی انسان در نیابد که مرگ نیز بخشی از زندگی است، قادر به درک وجود نخواهد بود.

1071

بارون میاد. کاش یه دوست داشتم باهاش میرفتم بیرون سیگار می‌کشیدم.

1070

این‌جا هم هیچ دوستی ندارم:)‌ باید زودتر این رو قبول کنم. به علاوه این‌که دیگه خواهرام رو هم ندارم. البته که تقصیر خودمه.

1069

بوی تابستان می‌آید

اما من تا این را بفهمم، درختان نارنجی شده‌اند

و پاییز فرا می‌رسد

ناگهان همه‌چیز در زیر چادری سپید فرو می‌رود

و زمستان فرا می‌رسد

برف‌ها آب می‌شوند و گل‌ها جهان را رنگ می‌کنند

و بهار فرا می‌رسد

من در این چرخهٔ خواب‌انگیز فصل‌ها زندگی می‌کنم

اما یک روز من دیگر اینجا نخواهم بود

و فصل‌ها همچنان تا بی‌نهایت دگرگون می‌شوند

در حالی که از غیبت من بی‌خبرند.

1068

هیچ‌چیز برای همیشه ماندگار نیست، چرخهٔ زایش‌ها و مرگ‌ها تنها چیزی است که جاودانه است.

1067

به قول فروغ فرخزاد:‌

کسی می‌آید، کسی دیگر،‌ کسی بهتر

کسی که شکل هیچکس نیست.

1066

ما اینجاییم، بی‌آنکه بدانیم چرا. و قبل از این‌که بفهمیم از کجا خورده‌ایم، همه‌چیز تمام شده. مهم این است که از لحظه لذت ببری. زنده بودن یعنی شاد بودن.

- مرگ در می‌زند - وودی آلن.

1065

+ همه‌مون خوب میدونیم چه اتفاقی می‌افته! شما خاطره‌ای از قبل از تولد‌تون دارین؟ نه. خیلی خب، بعد از مرگ‌تون هم همین میشه. هیچی. هیچ مطلق. عدم. نیستی.

- ولی بین قبل از من و بعد از من یه اتفاقی افتاده: من. تو این فاصله من وجود داشتم.

+ آره، یه مسابقه‌ای برگزار شد، مسابقه‌ای که نباید برگزار می‌شد، ولی بالاخره انجام شد، مسابقه‌ای احمقانه، بیهوده، بی‌نتیجه، اشتباه محض. داستان بشریت مثل یه مسابقه‌ایه که آخرش بد تموم میشه و من نخواسته بودم که توش شرکت کنم.

هر‌کس با داده‌های خاصی به دنیا می‌آد، مثل توارث، خانواده، محیط اجتماعی، که همیشه روش سنگینی می‌کنه. به دِهی، کشوری،‌ زبانی، زمانه‌ای تعلق داره. همه‌ی این چیز‌ها شما‌رو مشخص و با سایرین متفاوت و از اون‌ها متمایز می‌کنه، اما یه چیز و تنها یه چیز شما‌رو منحصر‌به‌فرد و تک می‌کنه و اون آزادی‌تونه. شما آزادین، آزاد. متوجهین؟ آزادین که سلامتی‌تون رو داغون کنین، آزادین که رگ دستتون رو بزنید، آزادین که از غم عشق هیچ‌وقت فارغ نشین، آزادین که تو گذشته‌تون بپوسین، آزادین که قهرمان شین،‌ آزادین که تصمیمات اشتباه بگیرین، آزادین که توی زندگی شکست بخورین یا مرگ‌تون رو جلو بیندازید. حرفم رو باور کنین، کتاب تقدیری وجود نداره، فقط چند نشانه روی یه برگه. مقداری اطلاعات. چیزی که نمیشه محاسبه‌ش کرد، آزادی شماست.

در هر صورت معنی‌ش اینه که بدهکارین. بهتون هدیه‌ای دادن. باید بپذیرین. بعد هم مواظبش باشید. و سر‌انجام این هدیه رو به کس دیگه‌ای منتقل کنید. و به نوبه‌ی خودتون زندگی ببخشید. با بچه،‌ عمل، اثر،‌عشق.

- مهمانسرای بین دو دنیا - اریک امانوئل اشمیت.

1064

دیگه هیچی برام آشنا نیست، صدا، رنگ، شکل، بو همه‌چیز رو حس می‌کنم ولی هیچ‌کدوم برام مفهوم نداره. با هم همخونی نداره. جهان غنی و کاملی وجود داره که به نظرم منسجم و معقول می‌آد. اما من توش پرسه می‌زنم بدون اینکه بدونم چه نقشی توش دارم. همه‌چیز حجم داره، ماهیت داره، به جز من...

زندگی زنا‌شویی مثل مشارکت دو تا قاتل میمونه. از همون اول، تنها چیزی که باعث میشه یک زن و مرد با هم باشن خشونته، این کُشتی که اونارو به جون هم می‌اندازه، که بدنشونو به هم می‌چسبونه، ضربه‌هایی که با آه و ناله و عرق و داد‌و‌بیداد توأمه، این نبردی که با تموم شدن نیرو‌شون خاتمه میگیره، این آتش‌بسی که اسمشو لذت میذارن، همه‌ش خشونته. حالا اگر این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد میشن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حقوق و مزایا میکنن، ثمره‌ی کُشتی‌شون یعنی بچه‌هاشونو به رُخ جامعه میکشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری میشه از کلاهبرداری! دو تا دشمن با هم سازش می‌کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو در آرن. خانواده! این دیگه حد اعلای کلاهبرداری‌شونه! حالا که هماغوشی وحشیانه و پر‌لذت‌شونو به عنوان خدمت به جامعه جا زدن، دیگه هر‌کاری میتونن بکنن:‌ به اسم تعلیم و تربیت به بچه‌هاشون اردنگی و تو‌سری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر‌و‌صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع‌دوستی... بعد قاتل‌ها پیر میشن و بچه‌هاشون می‌رن تا زوج‌های قاتل دیگه‌ای بسازن. این‌بار این درنده‌های پیر که دیگه نمی‌دونن چطوری خشونت‌شون رو خالی کنن، به جون هم می‌افتن، درست مثل اوایل آشنایی‌شون، با این تفاوت که از ضربه‌های دیگه‌ای به جای پایین‌تنه استفاده می‌کنن. دیگه ضربه‌ها کاری‌تر و ماهرانه‌ترن. تو این نبرد هر‌کاری مجازه: مریضی، کری، بی‌تفاوتی، خرفتی. اونی پیروز میشه که بیشتر عمر کنه. آره، اینه زندگیِ زنا‌شویی، شراکتی که اول پدر مردمو در می‌آره، بعدش پدر خودش رو. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه‌هایی که به جا میذاره. زوج جوان میخوان از شر بقیه راحت شن تا با هم تنها بمونن، وقتی پیر شدن، هر کدوم میخوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد رو سر سفره‌ی عقد می‌بینین هیچ‌وقت از خودتون می‌پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟

- خُرده‌جنایت‌های زنا‌شوهری - اریک امانوئل اشمیت.

1063

یه روز شهر کتاب مشهد رو با رضا و کیمیا رفتیم، و اونجا یه نمایشنامه از اریک امانوئل اشمیت خریدم. اسمش نوای اسرار آمیز بود. نمایشنامه خوبی بود در کل، دوست‌داشتنی بود.

البته الان یکم از زمانی که خوندمش میگذره و شاید نتونم دقیق در موردش بنویسم. به همین دلیل هم تصمیم گرفتم که از این به بعد هر کتابی که میخونم، بلافاصله تیکه مورد‌علاقه‌م ازش یا نظرم درموردش رو بنویسم که یادم بمونه.

خلاصه این‌که رضا و کیمیا هم برای تولدم یه نمایشنامه از همین اشمیت بهم هدیه دادن، به اسم خرده جنایت‌های زنا‌شوهری. که واقعا دوست‌داشتنی بود و خیلی خوشم اومد ازش.

به نظرم کلا سبک‌ش اینطوریه که هرچیزی که فکر کنی اتفاق میفته، اتفاق نمیفته:))‌ جالبه.

نمایشنامه مهانسرای بین دو دنیا رو هم ازش داشتم. و اون رو هم چند روز پیش خوندم که جالب بود اونم. البته به نظرم در صدر همون خرده جنایت‌های زنا‌شوهری قرار میگیره:)

قسمت‌هایی ازشون رو که دوست داشتم اینجا می‌نویسم حتما. نمیدونم چرا یه مدت بود که این کار رو نمی‌کردم. چون که وقتی برمیگردم و میخونم برام لذت‌بخشه. دوست دارم دوباره ادامه‌ش بدم.

1062

این مدت کتاب وابی سابی رو با رؤیا خوندم. جالب بود.

وابی سابی در کل یک کلمه ژاپنی هست، یعنی البته از دو تا کلمه وابی و سابی تشکیل شده:
وابی به معنی آرامش خاطر، سادگی و کاستی‌های زیبایی هست
و سابی به معنی زیبایی و متانتی که بالا رفتن سن و سال یا تجربه خاصی برامون به ارمغان میاره

ولی این که بخوایم یه معنی معادل براش بگیم شاید نشه، و خود ژاپنی‌ها هم میگن که این ابهام زبان‌شون رو دوست دارن.

سه تا اصل داره وابی سابی:
هیچ‌چیز کامل نیست.
هیچ‌چیز تمام شده نیست.
هیچ‌چیز همیشه ماندگار نیست.

و همه کتاب داره در مورد همینا صحبت میکنه. میگه که پذیرش نقص و کامل نبودن هست که به ما اجازه میده از خودمون توقع نداشته باشیم که روی کمالی تثبیت بشیم که حتی توی طبیعت هم وجود خارجی نداره. کمال فقط در ریاضیات وجود داره.
البته رویکردی که وابی سابی در نظر داره اینه که بعد از این نقص و کاستی و ناراحتی‌ت رو پذیرفتی، پیوسته تلاش کنی و فرض رو بر این بذاری که هیچ‌کاری هنوز به پایان نرسیده و در نتیجه همه چیز رو باید تجربه کرد.
و میگه که ما انسان‌ها پایداری چیزایی رو میخوایم که ذاتاً گذرا هستند. ولی پذیرش این که هیچ‌چیزی ماندگار نیست به جای این که ناراحتت کنه، باید الهام‌بخش این باشه که لحظه‌ای‌که الان داری برات قشنگ باشه. و دوستش داشته باشی.


در مورد هنر در وابی سابی هم صحبت میکنه، مثلا این که پیش ژاپنی‌ها یه فنجون که شکسته شده باشه و تعمیر شده باشه(با هنر کینتسوگی - ینی به جای این که شکستگی‌شو با یه متریال شبیه بهش درست کنن که مشخص باشه، با طلا پر میکنن)، میگه که این فنجون خیلی براشون خاص و ارزشمند‌تره، چون که یه داستان و پیشینه‌ای به همراه خودش داره. مثل یه انسان که شکست خورده باشه اما پر از تجربه‌ست.

1061

دگر تنها نیستم

مدتی‌ست با تو

در خودم

زندگی می‌کنم.

1060

دلم میخواد سیگارمو عوض کنم:(‌ نه که بدم بیاد از این. دوست دارم یه چیز دیگه بگیرم کلا.

1059

دلم میخواد با یکی فقط علیرضا قربانی گوش بدیم و سیگار بکشیم.

1058

تو نباشی غم این عصر مرا خواهد کشت

عصر تلخی که به جز خاطره‌ای قرمز نیست

عصر تلخی که به جز ترس خداحافظ نیست

یک دو راهیست که از گریه به دریا برسم

به تو تنها برسم یا به تو تنها برسم

خنده‌های تو مرا باز از این فاصله کشت

قهر نه، دوری تو قلب مرا بی گله کشت

موج موهای بلند تو مرا غرق نکرد

حسم از سردی این بی‌خبری فرق نکرد

1057

راستی رفتم کنسرت علیرضا قربانی:‌) خیلی واقعا قشنگ بود.

1056

قالبم رو عوض کردم بعد از مدت‌هاااا:)‌ فعلا دوستش دارم. شایدم باز برگردم به قبلی. نمیدونم.

1055

دلم میخواد یک مدت ناپدید شم.

1054

بچه‌ها دارن جشن فارغ‌التحصیلی میگیرن و خب من نیستم. میتونم برما.. ولی خب چه فایده؟:) من که هیچکس رو نمیشناسم. همون عکسش هم به دردم نمیخوره هیچ‌وقت. راستش ناراحتم. از این که هیچ‌وقت جشن نداشتم، و خب نخواهمم داشت.

ناراحتم از این که هیچی نیستم.

قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟

نوشته‌های پیشین