1133
نمیخوام درس بخونم، میخوام فرار مرغی ببینم:(
چی میشه یعنی؟ همه چیز تموم میشه باز؟ چرا نمیتونم اهمیت بدم پس؟
از زهرا ناراحتم. چون حس میکنم که خیلی زیادی سرش غر میزنم و حس میکنم که نمیخواد باهام حرف بزنه.
از ص. ناراحتم چون یک هفتهست اصلا جوابمو نمیده. چی بگم. به من چه.
نشد. پس دیگه کسی رو نمیخوام. مدتها بود که اینجوری نشده بود که دیگه واقعا کسی رو نخوام. الان نمیخوام.
به درک که دانشگاه تموم بشه هم دیگه هیچی. اصلا نباشه هیچکس. میخوام چیکار کنم وقتی زندگی خودم اینجوریه؟ وقتی همه بهم میگن اولویت نداری تو زندگیت... وقتی اینقدر موفق نبودم تو زندگی.
یکی دیگه رو داشته باشم که به اونم باید هزااار جور دروغ بگم چون به هیچکس نمیتونم بگم؟
راستش این روزا که درس میخونم مدام به این فکر میکنم که اگه از رشتههای علومپزشکی خونده بودم چی؟ واقعا چقدر الان شرایطم متفاوت میبود؟ درس حفظی داشتم حداقل، یا لااقل نزدیک به حفظی. خدایا این مهندسی چه بلایی بود که توی دامن ما انداختی؟:(
کاش مالِ من بودی. فقط من. بخشی از روزت با من میگذشت. کنارِ من. حرفات رو به من میزدی. دغدغههات رو با من شر میکردی. نظر من برات مهم بود. شب کنارِ من میخوابیدی. با من غذا میخوردی. با من بهت خوش میگذشت. به حرفا و شوخیهای من میخندیدی. من برات مهم بودم. برات جالب بود که من چیکار کردم، من آرزوم چیه، من دنیا رو چطور میبینم، من دوست دارم در آینده چیکار کنم.
ای کاش سرنوشتم یکجوری به تو برمیگشت، به تو گره میخورد. که با وجود وضع الان بازم به تو برمیگشتم. ای کاش همه چیز جورِ دیگهای بود. اونجوری بود که من مالِ تو بودم و تو مالِ من.
برونشیت حاد گرفتم. میدونستم سرماخوردگی اینجوری نیست که خوب نشه، اون هم با این همه قرص و آنتی بیوتیک.
شاید تا سه چهار هفته دیگه هم طول بکشه، نباید سیگار بکشم، همین یکی خیلی سخته. ولی چیکار میشه کرد.
فهمیدم که از یه نفر دیگه خوشم اومده. مدتها بود که این اتفاق نیفتاده بود و چقدر خوب بود، چون که زندگیم راحت بود. الان باز سخت شد، باز کسی که من نمیتونم و نباید بهش بگم.
کاری ازم بر نمیاد. حوصله هم ندارم. اونقدرا هم که روزای اول فکر میکردم حالا خوشم نمیاد ازش. یهکم زیادی توی ذهنم پررنگ شده در کل.
امروز 15 دی 1402.
هیچوقت تو زندگیم هیچ ایدهای نداشتم که این زمان الان اینجا باشم. روی تختم، توی خوابگاه دانشگاه، اتاق 710.
نمیدونم هم تصورم این بوده که کجا باشم، کجا میتونستم باشم، کجا بهتر بود باشم. ولی الان اینجام.
داشتم به این فکر میکردم که سال دیگه این موقع چقدر زندگیم خالیه. از دوستای الانم یعنی.
از دوستیها و صمیمیتهایی که این ترم شکل گرفت. با اینکه فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست ترم 9 دانشگاه یهو دوست پیدا کنم که باهاشون خوش بگذره بهم. تنها نموندم اونجور که فکر میکردم.
با چیزای جدید آشنا شدم، هم خوب و هم بد. با دنیای چتی آشنا شدم، تجربه کردم، برام عجیب بود. جالب بود. شاید دوست داشته باشم دوباره تجربه کنم و شاید هم نه.
خلاصه که گذشت. هفتهی دیگه این موقع کلاسهامونم تموم شده. 4 ماه عجیبی بود. نمیدونم چجوری قراره تموم بشه. اصلا برگشتی برام در کار باشه یا نه.
به آدمای این ترم فکر کردم، راستش ناراحت شدم که سال دیگه این موقع عملاً هیچکدومشون نیستن.
دلم خواست که براشون یک یادگاری بگیرم و بگم که یه زمانی نقطهی روشن زندگیم بودن.
نمیدونم منم اینقدر برای آدما ارزش دارم یا نه، کاش داشتم، ولی خب نداشته باشم هم حداقل منو اینجوری یادشونه.
چی بگم. حس و حالم عجیبه. امشب واقعا حالم بد بود. سرما خوردم، خیلی بد. و نمیدونم چرا خوب نمیشم. پیاماس هم هستم اصلا دیگه حساب کن چقدر ک.یریه.
ولی میگذره اینم. همهچیز میگذره تو این زندگی. هم بَده و هم خوبه.
نمیدونم دیگه چی بنویسم. همین.
هنوز سرماخوردهم. امروز صبح کیمیا برام سوپ آورد.
کاش زودتر خوب شم:( نه میتونم کاکائو بخورم، نه سیگار بکشم، نه سرخکردنی باید بخورم، تازه چند قدم هم زیاد راه برم زود خسته میشم:(( کاش خوب میشدم زودتر.
سرما خوردم. دیروز رفتم دکتر بهم سه تا آمپول داد. دوتاشو دیروز زدم یکی امروز.
حالم خیلی بد نیست اما خب خوابم میاد. دلم میخواد همه چیز راحت و آسوده باشه و من فقط بخوابم.
عاطفه برام آب پرتقال و کیک شکلاتی آورد:(( خیلی خوشحال شدم.
بعد با پ. و ریحانه و عاطفه رفتیم کافه. باز اونجا هم بابونه خوردم، یعنی قشنگ خودمو بستم به بابونه.
ناراحت شدم که کسیو ندارم. دلم میخواد کسی باشه الان. میدونم این وضعیت دائمی نیست و تا ابد قرار نیست تنها بمونم، اما اگه الان بود واقعا بهتر بود.
حوصله هیچکس رو ندارم. دلم میخواد سرم رو بذارم و بمیرم.
پنجشنبه یه تجربه عجیب داشتم. حس میکردم که کاملاً بی حسام. بدنم مال خودم نیست. اصلاً خودم بالاتر از بدنم بودم و خیلی عجیب بود. در این حد هیچ حسی نداشتم که نمیتونستم چیزی بخورم. حس جویدن و بلع نداشتم. خیلی عجیب بود. اینجور وقتا پنیک میکنم که احتمالاً دیگه نیام پایین و توی این وضعیت های بمونم. اینش بَده. ولی خب مطمئنم که اوکی میشه. دیگه نباید بترسم از اینم.
خیلی حس عجیبی بود جدی. الان که بهش فکر میکنم پشمام میریزه باز.
اول هفته پیش پ. گفت میای بریم تولد؟ گفتم خب بریم:) بعد ع. هم اومد و دوشنبه شب رفتیم. بد نبود، تجربه بود.
سه شنبه ص. گفت بریم بیرون، رفتیم همون کافه تو کوثر که مشکی بامزهست:)) برام بوکمارک و دفتر و شکلات و یه دستبند گرفته بود، با مارلبرو هندونهای. خوشحال شدم. برگشتم دانشکده نمودارم رو تحویل دادم و اومدم وسایلم رو جمع کردم رفتم فرودگاه، به این امید که شاید لیست انتظار پرواز بتونم بشینم و برم خونه. که خب نشد. پرواز ظهر هم به خاطر مِه کنسل شده بود. اسنپ گرفتم برگشتم خوابگاه. برای فردا بلیط قطار داشتم ولی گفتم دو روز که بیشتر نیست، الکی برای چی برم.
که صبحش سحر زنگ زد گفت مامان یک ماه پیش عمل کرده، تو گفتی میای خیلی خوشحال شده، بیا ببینش.
خیلی ناراحت شدم. خیلی گریه کردم. رفتم راهآهن، قطار هم تاخیر داشت تازه. خلاصه فردا صبحش ساعت تقریبا 9 اینا رسیدم و سمیرا اومد دنبالم. مامان رو دیدم گریه کردم. من بحثم اینه که من از اینجا هم اونقدر راضی و خوشحال نیستم، و اون موقعی که مامان عمل کرد من میتونستم برگردم واقعا، ولی بهم نگفته بودن. منم شک نکرده بودم اصلاً. خیلی ناراحت شدم که نمیدونستم. که مامان اینقدر حالش خوب نبوده و من هیچ ایدهای نداشتم. و حتی نتونستم که کمک کنم.
با سمیرا رفتیم خرید، بعد رفتم سرو، پیش سحر، رؤیا و زهرا هم اومدن همونجا و دیدمشون. بعد با زهرا برگشتم خونه و دیگه شب یلدا بود:))
صبحش هم صبحونه خوردم، بعد اومدم بلیطم رو جابجا کنم و دوشنبه بیام دیدم واقعا منطقی نیست. باز کنسل کردم. دیگه ناهار خوردیم و با سحر و سمیرا رفتیم بیرون. اول رفتیم ترنجستان، بعد رفتیم پیادهرو قهوه خوردیم. بعد سمیرا یه رژ برام خرید و رفتیم طلوع یهکم خرید کردیم و خلاصه برگشتیم خونه.
فردا صبحش هم سمیرا رفت، ظهر خاله اومد پیشم. دیگه وسایلم رو جمع کردم که بابا ببرتم راهآهن. اصلا دلم نمیخواست برگردم. اصلاً. یعنی نمیدونم که میخوام چیکار کنم ولی اصلا توی دلم نبود که برگردم مشهد. مامان رو بغل کردم. بغل مامان رو دوست دارم. باز گریه کردم. و خلاصه رفتیم راهآهن.
البته که قطار 4 ساعت تاخیر داشت و روز بعدش ساعت 11 رسیدم مشهد. 20 ساعت توی راه بودم.
اومدم خوابگاه، وسایلم رو گذاشتم، یهکم از غذایی که مامان برام گذاشته بود خوردم، لباس پوشیدم رفتم دانشگاه. الانم اومدم سالن مطالعه خوابگاه گفتم یه پست بذارم.
خوشحال نیستم، ناراحت یهکم هستم، عصبی نیستم، بی تفاوتم. نمیتونم به هیچکس اهمیت بدم. هیچکس واقعا اونقدر برام ارزش و اهمیت نداره. حس میکنم که هیچ دوستی ندارم. همیشه مشهد اینقدر تنها بودم؟ بمیرم برای خودم.
الان دیگه واقعا هیچی نمیدونم. نمیدونم دلم میخواد چیکار کنم. نمیدونم دلم میخواد کجا باشم.
فقط میدونم که دلم میخواد یک نقطه بذارم و برای همیشه تموم شم.
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟