1124
امروز 15 دی 1402.
هیچوقت تو زندگیم هیچ ایدهای نداشتم که این زمان الان اینجا باشم. روی تختم، توی خوابگاه دانشگاه، اتاق 710.
نمیدونم هم تصورم این بوده که کجا باشم، کجا میتونستم باشم، کجا بهتر بود باشم. ولی الان اینجام.
داشتم به این فکر میکردم که سال دیگه این موقع چقدر زندگیم خالیه. از دوستای الانم یعنی.
از دوستیها و صمیمیتهایی که این ترم شکل گرفت. با اینکه فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست ترم 9 دانشگاه یهو دوست پیدا کنم که باهاشون خوش بگذره بهم. تنها نموندم اونجور که فکر میکردم.
با چیزای جدید آشنا شدم، هم خوب و هم بد. با دنیای چتی آشنا شدم، تجربه کردم، برام عجیب بود. جالب بود. شاید دوست داشته باشم دوباره تجربه کنم و شاید هم نه.
خلاصه که گذشت. هفتهی دیگه این موقع کلاسهامونم تموم شده. 4 ماه عجیبی بود. نمیدونم چجوری قراره تموم بشه. اصلا برگشتی برام در کار باشه یا نه.
به آدمای این ترم فکر کردم، راستش ناراحت شدم که سال دیگه این موقع عملاً هیچکدومشون نیستن.
دلم خواست که براشون یک یادگاری بگیرم و بگم که یه زمانی نقطهی روشن زندگیم بودن.
نمیدونم منم اینقدر برای آدما ارزش دارم یا نه، کاش داشتم، ولی خب نداشته باشم هم حداقل منو اینجوری یادشونه.
چی بگم. حس و حالم عجیبه. امشب واقعا حالم بد بود. سرما خوردم، خیلی بد. و نمیدونم چرا خوب نمیشم. پیاماس هم هستم اصلا دیگه حساب کن چقدر ک.یریه.
ولی میگذره اینم. همهچیز میگذره تو این زندگی. هم بَده و هم خوبه.
نمیدونم دیگه چی بنویسم. همین.
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟