1040
دلم واسه زهرا تنگ شده. کاش کنارش بودم.
اون دفعه خاله میگفت که آهنگهای هایده رو پاک کردم چون وقتی میشنیدم یاد تو میفتادم و دلم برات تنگ میشد. خیلی سوییت بود:)
دلم رقصیدن میخواد. رقصیدن الکی و صرف خوشگذرونی.
دلم به شدت سیگار میخواد. سیگار و چایی نبات.
این که از تاثیر اطرافیانت بر خودت آگاه میشی هم عجیبه. نمیدونم چجوری بگم، ولی واقعا الان تاثیرپذیرم از اطرافم.
مثلا الان هماتاقیام شب زود میخوابن، بعد منم زود میخوابم.
دلم میخواست با آدمای جالبتری هماتاقی میبودم. اونایی که ازشون چیزای جدید یاد میگیرم، باهاشون میرم بیرون، باهاشون چیزای جدید تجربه میکنم و مثل خواهر میتونم باهاشون حرف بزنم. از همه چی، چه دغدغههای مسخره و چه چیزای مهم و جدی.
البته نه که الان اینا هم بچههای بدی باشن. خوبن. ولی خب. دوست داشتم با آدمایی باشم که یکم شور و شر جوونی رو بگذرونم باهاشون. همین.
نمیدونم چرا اول ترم اینجوریم که دوست دارم درس بخونم. از یاد گرفتن چیزای جدید لذت ببرم. نمیدونم وسط ترم یهو چی میشه میبینم تو یه هچلیام که نمیفهمم از کجا اومده. کاش میفهمیدم.
نمیدونم نمایشنامه بخونم یا کتاب دیگهای. مواجهه با مرگ رو هم خریدم. ولی نمیدونم هنوز چی بخونم.
کتاب خوندن رو دوست دارم. نه صرفِ این که بگم چندتا کتاب خوندم یا درموردشون حرف بزنم. به این خاطر که یه دنیای جدیدن، یه نگرش جدید نسبت به همه چیز دارن و برام جالبه.
کاش پول داشتم میرفتم لیزر:( واقعا نیاز دارم بهش.
تراول ماگ رو که خریده بودم اومدد. بلوبانکم هم اومد امروز. واقعا نیاز به پول دارم:)) با این وضع خرج کردنم. همش هم میگم باید بنویسم و اینا.
اون تراول ماگ که توی دلم بود رو خریدم. تازه دیشب با سحر از دایناسورآرت کلی استیکر و اینا گرفتیم. تازه میدونستم باید پسانداز کنم. ولی خرج کردم. ای بابا.
کتابخانه نیمه شب داستان جالبی داشت، البته که به نظرم بعضی جاها میتونست بهتر باشه، اما ایده کلیش برام جالب بود.
کتاب حسرتها. به نظرم منم یک کتاب حسرتها دارم که کلی چیزای مختلف توشه. این که چرا اینجوری انتخاب رشته کردم، چرا این شهر رو زدم اصلا، چرا از اول پافشاری نکردم روی علاقهم، و کلی چیزای دیگه.
البته نمیدونم. شاید قرار بوده که همه چیز اینطوری پیش بره. نمیشه خیلی سخت گرفت.
اما اگر واقعا زندگیهای دیگهای وجود داشته باشه چی؟ اگر یه زندگی باشه که توش خوشحالترم، موفقترم چی؟ نمیدونم. خب اگه میتونستم انتخاب میکردم توی اونا باشم.
ولی شاید بشه با همین زندگی هم کنار اومد. شاید خودکشی همیشه بهترین راه حل نیست برام. شاید میشه ادامه داد و هزاران احتمال برای ادامه دادن داشت.
نمیدونم. البته اگر میتونستم قطعا کتابخانه نیمه شب رو امتحان میکردم. میخوام زندگیای رو ببینم که توی یه کافه کار میکنم و با کسی که باهاش ازدواج میکنم اونجا آشنا میشم. زندگیای رو ببینم که در اون شاید نوشتن رو ادامه دادم و نویسنده شدم. زندگیای که در اون تجربی خوندم و پزشک شدم. و خیلی زندگیهایی دیگه که حتی تصورش رو هم نمیکنم.
اما مهمترین چیزی که برام هست، حتی توی همین زندگی، اینه که میخوام هرجا که هستم عشق رو داشته باشم. جایی نباشم که کسی رو دوست ندارم و کسی هم دوستم نداره. شاید حتی فعلا ندونم که معنای زندگیم چیه، اما حداقل میخوام که عشق رو از دست ندم. تنها چیزیه که تقریبا مجبورم میکنه به ادامه دادن.
کتاب کتابخانه نیمه شب رو تموم کردم. تجربه جالبی بود خوندنش.
امروز هی میگفتم برم تو یه مغازه دو سه نخ سیگار بگیرم. هی میگفتم نه. آخرش هم نگرفتم البته. روم نمیشه نخ بگیرم:)) پاکت هم جنبه ندارم.
کاش قطع رابطه کردن سخت نبود. واقعا خیلی خوب میشد!
پیام میده ولی انگار هیچی براش مهم نیست. نمیدونم. حوصله ندارم. سین میکنم جواب نمیدم. که چیزی نگه.
نمیدونم، اینجا دیگه اونجاست که باید تموم شه؟
راستی یه پیجه ازم آدرس گرفت که برام کادوی ولنتاین بفرسته:)) ببینم چیه.
یه لحظه واقعاااااا دلم سیگار خواست. میچسبه اصلا تو این هوا.
خب دیگه کنسله. همه پیجا فقط رنگ طوسیش رو دارن که دوست ندارم. البته یه جا سبزش رو هم داشت ولی اونو واسه کیمیا گرفتم نمیخوام.
البته نمیدونم به چه مناسبتی:)) بیمناسبت اصلا. همینجوری. اینقدر واسه همه کادو میخرم.
کاش واحدام درست شه و کاش اون اتفاق نیفته...
خدایا لطفا واسه این دوره تصویرسازی بهم کمک کن:( واقعا نیاز دارم بهش.
تراول ماگی که واسه تولد کیمیا گرفته بودم رو خودم دوست دارم:)) اسکلم واقعا.
امروز میخواستم یه دورهمی درمورد برنامه ریزی برم که توی خانه تجربه بود. ولی نمیدونم. حوصله ندارم زیاد. یعنی هنوز وقت هست برم، اما فکر نمیکنم برم.
هوف کاش این دختره دست از سرم برداره واقعا.
امروز کلاس مهندسی نرمافزار رو رفتم. سعی کردم یاد بگیرم. بعد هم برگشتم برای خودم مارشملو و کیک شکلاتی و شکلات گرفتم:/ تمام شکلاتهای دنیا. اومدم شکلات داغ هم درست کردم که البته زیاد خوشمزه نبود.
دلم چیپس خوشمزه، چوبشور و یه چیزی که خوب باشه میخواد.
یکم راستش زیاد خرج کردم این چند روز که اومدم. کاش بازم حواسمو جمع کنم. پسانداز هم بتونم کنم البته.
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟