1030
کتابخانه نیمه شب داستان جالبی داشت، البته که به نظرم بعضی جاها میتونست بهتر باشه، اما ایده کلیش برام جالب بود.
کتاب حسرتها. به نظرم منم یک کتاب حسرتها دارم که کلی چیزای مختلف توشه. این که چرا اینجوری انتخاب رشته کردم، چرا این شهر رو زدم اصلا، چرا از اول پافشاری نکردم روی علاقهم، و کلی چیزای دیگه.
البته نمیدونم. شاید قرار بوده که همه چیز اینطوری پیش بره. نمیشه خیلی سخت گرفت.
اما اگر واقعا زندگیهای دیگهای وجود داشته باشه چی؟ اگر یه زندگی باشه که توش خوشحالترم، موفقترم چی؟ نمیدونم. خب اگه میتونستم انتخاب میکردم توی اونا باشم.
ولی شاید بشه با همین زندگی هم کنار اومد. شاید خودکشی همیشه بهترین راه حل نیست برام. شاید میشه ادامه داد و هزاران احتمال برای ادامه دادن داشت.
نمیدونم. البته اگر میتونستم قطعا کتابخانه نیمه شب رو امتحان میکردم. میخوام زندگیای رو ببینم که توی یه کافه کار میکنم و با کسی که باهاش ازدواج میکنم اونجا آشنا میشم. زندگیای رو ببینم که در اون شاید نوشتن رو ادامه دادم و نویسنده شدم. زندگیای که در اون تجربی خوندم و پزشک شدم. و خیلی زندگیهایی دیگه که حتی تصورش رو هم نمیکنم.
اما مهمترین چیزی که برام هست، حتی توی همین زندگی، اینه که میخوام هرجا که هستم عشق رو داشته باشم. جایی نباشم که کسی رو دوست ندارم و کسی هم دوستم نداره. شاید حتی فعلا ندونم که معنای زندگیم چیه، اما حداقل میخوام که عشق رو از دست ندم. تنها چیزیه که تقریبا مجبورم میکنه به ادامه دادن.
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟