966
.
تا حالا شده با خودتون فکر کنین که شاید اونقدرا هم که فکر میکنید آدم بدی نیستید؟
من بعضی اوقات بهش فکر میکنم.
میدونم خریت محضه ولی دلم نمیخواد کسی بهم بگه اصلا. میدونم آسیب میزنه بهم ولی مهم نیست برام. فقط میخوام آروم باشم. همینه که سرترالین و پرانول و سیتالوپرام رو همینجوری مثل نقل و نبات میخورم. فقط میخوام بیحس باشم. حس نکنم چیزیو. ناراحتی، خوشحالی، هرچیزیو. فقط میخوام بیحس باشم به همه چیز.
دلم کادو میخواد. دلم میخواد اون برام یه دونه از این عروسکهای بالشتی بگیره که وقتی پیشم نیست اونو بغل کنم.
دلم میخواد کیمیا برام ماگ گودمورنینگ زیبا بگیره، یا اون جعبه یونیکورن قلبی. که توش شکلات داشته باشه.
دلم کادو میخواد. یه چیز کوچیک ولی دوستداشتنی.
واقعا چیه این وبلاگ نویسی؟:)) چرا نمیتونم بیخیالش بشم؟:))
هیچ معنای زندگیای در کار نیست. هدفی در کار نیست. خدایی در کار نیست. هیچکس نیست که هیچجوری هوایت را داشته باشد و مراقبت باشد. آخرتی در کار نیست. یا سرنوشتی. برنامهای. و هرکسی هم که گفت هست، حرفش را باور نکن. اینها همهاش حرفهایی است که مردم از خودشان در آوردهاند تا خودشان را در مقابل احساس ترسناک بیاهمیت بودن همه چیز و بیاهمیت بودن خودشان تسکین بدهند. ولی حقیقت این است که هیچچیز اهمیت ندارد و تو هم مهم نیستی.
تنها فرمانروای ما آشوب است. گرداب عظیمی از نیروهای گنگ است که ما را ساخته، آن هم تصادفی، و یک روزی هم مارا نابود میکند. ارزشی برای ما، برای آرزوهایمان، اهدافمان یا برای ارزشمندترین اعمالمان قائل نیست.
ینی اینجا هم راستش کاری ندارم. رو راست باشم دوستی هم ندارم حقیقتا. ولی خب. نمیخوام برم.
کاش مامان بابا قبول کنن که بین ترم نرم خونه. خیلی الکیه واقعا.
درس نخوندم امروز هم، دیروزم نخوندم ولی کلی کار کردم. کاش از فردا بخونم دیگه..
امروز داشتم با خودم فکر میکردم یعنی میرسه اون روزی که تمام حرفامو توی صورتش بزنم و داد بزنم سرش و بدون این که هیچ حسی داشته باشم همه چیز رو تموم کنم؟
باید خودم بخوام که بشه. وگرنه به قول کیمیا بعدا که ولت کرد میبینی چقدر ضربه خوردی از این که اینقدر اذیتت کرد و بعدم ولت کرد. کیمیا راست میگه. آخر این رابطه به هرحال جداییه. چرا زودتر و خودم انجامش نمیدم؟ نمیدونم. خدا شفام بده واقعا.
وای خدای من. دقیقا همین امروز که داشتم با خودم فکر میکردم چند وقته اشکمو در نیاورده دقیقا این کارو کرد و واقعا گریه کردم. ای کاش ای کاش ای کاش زنگ نزده بودم. خدایا چه گناهی کردم من واقعا.. کاش یکم مهربونتر بودی باهام.
وقتایی که مامان بابای کیمیا باهام صحبت میکنن رو خیلی دوست دارم. مامانش همش میگه که زندگی رو راحت بگیرین برای خودتون، چون نگاه میکنید میبینید تموم شده. عمر گذشته. میخوام از این به بعد همینجوری باشم. میخوام راحت بگیرم از این به بعد.
با کیمیا رفتیم پردیس کتاب و کتاب چرا ماهیها وجود ندارند رو خریدم. دارم با رؤیا میخونمش. امیدوارم کتابی باشه که هم بهم کمک کنه به کتاب خوندن برگردم، همم این که بهم کمک کنه در کل.
این چند روز خونه کیمیا اینا بودم، امروز صبح برگشتم خوابگاه.
یک هفته تعطیل شدیم. در حقیقت امتحانا یک هفته عقب افتاد. ولی خونه نمیرم، میگذرونم همینجا خلاصه.
دلم میخواد بمیرم. دلم میخواد دراز بکشم و هیچ چیز و هیچکس نباشم. دلم میخواد نباشم.
امروز یکم درس خوندم. کاش بیشتر هم بتونم بخونم.
سمیرا برام اسلیپر یونیکورن خریده:)) چه زود پست قبلی به حقیقت پیوست:))
دلم یک کادوی بیمناسبت میخواد. یونیکورن هم باشه ترجیحا. یا شاید هم البته عروسک باشه. نمیدونم.
نمیدونم این کلاس نمایشنامه نویسی رو ادامه بدم یا نه. ینی خب دوست دارم و اینا ولی حس میکنم ازش عقبم:( یه جلسه نبودم آخه.
باید جمله خلایق هرچی لایق رو بیشتر تکرار کنم.
دلم یه انگشتر یا گردنبند و پلاک میخواد. و خیلی عجیبه چون قبلا واقعا از طلا بدم میومد:/
دارم میبینم و مطمئنم که کمترین جدیت رو نسبت به این رابطه داره. و بازم دارم ادامه میدم. واقعا اسکلی چیزی هستم؟ یا عقل ندارم کلا؟:/
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟