843
دیروز کراتین کردم موهامو^_^ بالاخره:)))
اصلاً یک زن چی هست؟ توی این دنیا همه چیز ساخت مردهاست. ما هیچ وقت یاد نگرفتیم که برای خودمون زن باشیم. من وقتی شاد میشم که حس کنم یک مردی به من شادی میده. فقط وقتی میخندم که ببینم یک مردی نگاهم کنه. بدبخت میشم وقتی که مردی بخواد منو بدبخت کنه. خوشبخت هستم وقتی مردی بخواد من رو خوشبخت ببینه. دوستان او دوستان من هستند. اگر مرد نباشه، هیچ آدمی به من توجه نمیکنه. وقتی برام تعریف میکنه که زنهای دیگه جور دیگری هستن، وحشت برم میداره. بعد سعی میکنم که من هم مثل اونها بشم، یعنی سعی میکنم جوری باشم که اون دلش میخواد.
اصلاً یک زن چی هست؟ هر جوابی که برای این سوال پیدا میکنم، میبینم که مال مردهاست. این مردها هرچی دلشون بخواد بار ما میکنن. ما معما هستیم، یا فاحشه، یک دختربچه، یا یک خانم. بعد از یک مدتی تو هم این چیزها رو باور میکنی. این حرفها وجود تورو پر میکنه. قبول میکنی که دختر باشی، همسر باشی، مادر باشی.
چلنج گودریدزم امروز تموم شد:) تصمیم گرفته بودم هر سال به اندازه سنم تعداد کتابا رو انتخاب کنم و خب 21 تای امسال رو خوندم و تموم شد:)
امسال بیشتر نمایشنامه خوندم، دوستشون داشتم واقعا.
این رو باید امشب اینجا بنویسم تا یادم نره. واقعا مهمه.
یه وقتایی دلم میخواد دختر داشته باشم. واقعا. از ته دلم میخوام که یه دختر داشته باشم، نه که البته پسر دوست نداشته باشم، نه! اصلا اینطور بگم، یه وقتایی از ته دلم میخوام یه بچه داشته باشم و بزرگش کنم. باهاش بازی کنم، ازش مراقبت کنم، براش غذا درست کنم، ببرمش خرید یا پارک، ببرمش مدرسه، با دوستاش براش مهمونی بگیرم. دلم تمام اینا رو میخواد.
اما دخترم/پسرم، تو هرگز به این دنیا نمیای. من هیچوقت به خودم اجازه نمیدم که تا این حد خودخواه باشم که بخوام رنج این جهان رو بهت اضافه کنم. من مادر خوبی نیستم عزیزم. نمیتونم باشم. از این بابت متاسفم. نمیدونی چقدر دلم بودنت رو میخواست.
از چیزایی که دوست دارم یاد بگیرم یکی نقاشی دیجیتال و یکی هم گلدوزی ئه:( خیلی دوست دارم یاد بگیرم و کار کنم.
بیشتر از هر وقت دیگهای دلم میخواد مُرده باشم. بیشتر از هر وقت دیگهای.
عالی. مثل همیشه بغضت رو با یه لیوان آب سرد قورت بده. تموم میشه.
به قول فروغ حلقهی ازدواج، حلقهی بردگی و بندگیئه. اما نمیدونم. یه جور حس عجیبی میده بهم وقتی انگشتر رو به دست چپم میکنم:))
امروز فهمیدم که دلیل افسردگیم به طور کلی مامانمه. حالا اگه نخوام خیلی دراماکویین هم باشم فکر کنم حداقل 80 درصدش مامانه.
من سعی کردم با این حقیقت که خب اونم توی ذهنش یه سری مشکلات داره کنار بیام. اما امروز دیدم نمیشه.
منم کلی اتفاقات برام افتاده که هیچوقت یکیش رو هم نمیتونم به تو بگم. اما همیشه سعی میکنم درست رفتار کنم. حتی وقتی که خستهم، دارم از استرس و درد میمیرم.
ولی تو حتی تلاشی برای این که خوب رفتار کنی هم نمیکنی.
این تلاش نکردنش ناراحتم میکنه. نه هیچ چیز دیگهای.
همیشه سرزنشم کردی، تحقیر کردی. من اینارو یادم نمیره. شاید بعضی وقتا فکر میکنم که یادم رفته، ولی توی ناخودآگاهم همیشه باهامه.
امروز فهمیدم که میخوام دور باشم. نه این که جای دیگهای خونهای دارم، اتفاقا حتی یک جا رو هم ندارم که اسمش خونه باشه. خیلی دردناکه. اما میخوام دور باشم. دور بودن حداقل برام بهتره.
نزدیک به چهار ماهه که دورم و کم خونه بودم. حداقل تمام این استرسها کمتر سراغم اومده بود، این ناراحتی کمتر اذیتم کرده بود. به همین خاطر نتیجه میگیرم که دور بودن خیلی بهتره برام. کاش هیچوقت این رو فراموش نکنم.
ای کاش بتونم دور باشم..
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟