832
امروز فهمیدم که دلیل افسردگیم به طور کلی مامانمه. حالا اگه نخوام خیلی دراماکویین هم باشم فکر کنم حداقل 80 درصدش مامانه.
من سعی کردم با این حقیقت که خب اونم توی ذهنش یه سری مشکلات داره کنار بیام. اما امروز دیدم نمیشه.
منم کلی اتفاقات برام افتاده که هیچوقت یکیش رو هم نمیتونم به تو بگم. اما همیشه سعی میکنم درست رفتار کنم. حتی وقتی که خستهم، دارم از استرس و درد میمیرم.
ولی تو حتی تلاشی برای این که خوب رفتار کنی هم نمیکنی.
این تلاش نکردنش ناراحتم میکنه. نه هیچ چیز دیگهای.
همیشه سرزنشم کردی، تحقیر کردی. من اینارو یادم نمیره. شاید بعضی وقتا فکر میکنم که یادم رفته، ولی توی ناخودآگاهم همیشه باهامه.
امروز فهمیدم که میخوام دور باشم. نه این که جای دیگهای خونهای دارم، اتفاقا حتی یک جا رو هم ندارم که اسمش خونه باشه. خیلی دردناکه. اما میخوام دور باشم. دور بودن حداقل برام بهتره.
نزدیک به چهار ماهه که دورم و کم خونه بودم. حداقل تمام این استرسها کمتر سراغم اومده بود، این ناراحتی کمتر اذیتم کرده بود. به همین خاطر نتیجه میگیرم که دور بودن خیلی بهتره برام. کاش هیچوقت این رو فراموش نکنم.
ای کاش بتونم دور باشم..
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟