تـیـتـراژ پـایـانـ

1184

مامان برام توت‌بگ دوخته. خیلی بامزه‌ست و دوستش دارم.

دارم میرم کلاس حسابداری، ایشالا که یاد بگیرم اول و بعد اینکه مدرکش رو بگیرم و بتونم برم سرکار.

1183

چلنج گودریدز امسالم تموم شد. 23 تا کتابِ امسال رو خوندم. موفقیتِ کوچیک و خوشحال‌کننده‌ایه برام.

1182

چند وقته که ننوشتم. و خب این چند وقت خیلی اتفاق‌ها افتاد.

تمام وسایلم رو جمع کردم و از مشهد برگشتم. دیگه برام مهم نیست که چی بشه. هرچند که میدونم قراره چی بشه، ولی خب اهمیتی نداره برام.

اومدم خونه، به خاطر لیتیوم یک مدت دستام می‌لرزید و خب رفتم دکتر. مامان فهمید که تمام این سال‌ها افسردگی داشتم و خب برخوردش اونجور که فکر می‌کردم بد نبود، حتی شاید بتونم بگم که خوب بود. و تلاش داشت/داره که حالم رو بهتر کنه.

تصمیم دارم یک مدت واقعاً استراحت کنم، می‌دونم شاید قبلاً هم این تصمیم رو گرفتم، اما الان به معنای واقعی کلمه دوست دارم استراحت کنم، بعد از این همه سال.

این مدت کتاب زیاد خوندم، و این یه چیز خوشحال‌کننده‌ست برام چون کتاب همیشه خوشحالم می‌کنه. حدود 20 تا کتاب از 23 کتابی که امسال می‌خواستم بخونم رو خوندم، و امیدوار هم هستم که اول اینکه چالشم تموم بشه و بعد اینکه بیشتر هم بشه تعدادشون.

روزام میگذره، گاهی اوقات بیرون میرم، گاهی اوقات کتاب میخونم. اینستاگرام استوری میذارم. و همین.

هیچ چیز اونقدر خاصی نیست و فکر کنم از همین هم راضی‌ام. دلم یک آرامش نسبی می‌خواست که فکر کنم این مدت داشتم، شاید الان آروم‌تر باشم و بهتر بتونم تصمیم بگیرم. نمی‌دونم. حداقل راستش امیدوارم که اینطور باشه.

قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟

نوشته‌های پیشین