تـیـتـراژ پـایـانـ

887

نیاز دارم یه مدت کتاب جدید خریدن رو بذارم کنار.

886

بالاخره امروز تونستم استلا رو بغل کنم. *ذوق*

885

فردا میخوام برم تتو بزنم اگه بشه:) نمیدونم بشه یا نه. و امیدوارم پولم هم کم نیاد البته:دی

884

احساس میکنم ص. خیلی نزدیکه به من. اگه شانس وارد رابطه شدن رو باهاش داشتم قطعا از این شانس استفاده میکردم:)) خیلی وایب نزدیکی بهم داره و دوست دارم بدونم که از نظر اون خیلی چیزا چجوریه و اینا. یه حس نزدیکی خاصی بهش دارم.

البته. میدونم که نمیشه. باید فقط سعی کنم از فکرش بیام بیرون. چون هیچ‌وقت نمیشه و باز فقط من ضربه میخورم.

883

واقعا دیگه وقتشه که درس خوندن رو شروع کنیم.

882

دیروز رفتم خونه کیمیا اینا و بعد با هم رفتیم کتاب فروشی:)) چیزای زیبا خریدیم، دو تا کتاب هم که میخواستم خریدم*-* شب هم با هم غذا خوردیم و حرف زدیم. امروز هم با هم غذا درست کردیم و بیگ بنگ دیدیم و با استلا بازی کردیم:) آخر هفته دوست‌داشتنی.

881

دلم میخواد خیلی چیزا رو بهتر کنم، خیلی چیزا رو مرتب‌تر و برنامه‌ریزی کنم. ولی نمیدونم. هی میگذره همه چی. و همه‌ش غمگینم.

880

نمیدونم باید چجوری باشم. سردرگمم فکر کنم.

879

تنها چیزی که میدونم اینه که هنوز نیاز دارم یه مدت طولانی از خونه دور باشم. نمیدونم چرا ولی واقعا بهش نیاز دارم.

878

دارم وسوسه میشم که توی تلگرام یه چنل بزنم. الان که اینستا و توییتر ندارم به نظرم گزینه خوبی میاد. نمیدونم، شاید واقعا زدم.

877

عشق همون مهرِ مادری بود، تو طعمِ خوبِ یه ناهار سرسری بود.

876

وقتی که خونه بودم همش تلاش میکردم یه جوری رابطه‌م رو باهاش حفظ کنم چون همش با خودم میگفتم وقتی برم خوابگاه، دیگه نزدیکیم و همه چیز خوب میشه. الان نزدیک به یازده دوازده روز هست که حتی یک بار هم ندیدمش. سه روز هست که حتی سر جمع پنج دقیقه هم با هم حرف نزدیم و عملا بی‌خبرم ازش. چقدر ساده بودم که فکر میکردم میتونم یه رابطه خوب داشته باشم. تصور میکردم برام گل میگیره و میاد پیشم. جاهای مختلف رو میریم و خوش میگذرونیم. واقعا ساده بودم که اینجوری فکر میکردم. واسه اون که هیچ فرقی نمیکنه چیزی، من باید تلاش کنم خودمو جدا کنم ازش. و همین جاست که صدای مرجان فرساد میپیچه توی گوشم که میگه: "عشق مثل تو قصه‌ها نیست، حتی شبیه افسانه‌ها نیست. ما هم یه عمری گول قصه‌ها رو خوردیم، واسه هرکی برامون تب نمی‌کرد مُردیم."

875

دیروز رفتم دانشگاه، حلت فیزیک‌مون خیلی زیباست*-* بعد رفتم کتابخونه دو تا کتاب گرفتم. بعد هم رفتم یکم خرید کردم و برگشتم خوابگاه. یه وقت ریمو و ژلیش کردم و رفتم ناخونامو قرمز کلدممم :دی

دو تا کتاب عمومی هم میخواستم گرفتم و شب برگشتم خوابگاه. روزای اینجوری رو دوست دارم. که هم دانشگاه رو داشته باشم و هم بیرون رفتن رو. حس جالبی داره. این که مسئولیت هندل کردن زندگیت گردن خودته.

874

امروز با کیمیا برگشتم دانشگاه. دو تا کلاس داشتم که رفتم. بعد که اومدم خوابگاه کیمیا زنگ زد و اومد بهم بیسکوئیت شکلاتی داد که ناراحت نباشم:((( واقعا خیلی سوییت بود:( کلا این بشر خیلی کیوت و سوییته:( کاش بمونه برام.

873

دیروز توی دانشکده کیمیا رو دیدم، منتظر موندم کلاسش تموم شه تا با هم بریم موهای استلا رو کوتاه کنیم. به زهرا هم زنگ زدم و حرف زدیم. زهرا واقعا راست میگه، میگه اینقدر تلاش کردی که با افسردگی کنار بیای، افسرده نباشی و حالا داری کاری میکنی که همینجور بمونی. نباید ادامه بدی.

شب رفتیم موهای استلا رو کوتاه کردیم و خونه کیمیا اینا موندم. واقعا مامان و باباش بهم محبت دارن. ای کاش ازم برمیومد که جبران کنم.

شب هم با کیمیا کلی حرف زدیم. در صورتی که خودش کلی دغدغه داشت. بهم گفت که باید شروع کنم فاصله گرفتن رو. و ببینم که زندگیم بدون اون هیچ تفاوتی توش ایجاد نمیشه. اون همین الانشم نیازی به من نداره و رفتاری که من میخوام رو باهام نداره. نمیتونه اونی باشه که من میخوام. اگه الان ده تا ضربه بخورم، سه ماه دیگه صد تا میخورم. شایدم واقعا درسته. و واقعا دیگه فاصله گرفتن رو شروع کردم.. شاید بهترین کار همینه.

872

استلا خیلی کیوته:( واقعا دلم سگ میخواد. ولی نمیدونم مسئولیت‌پذیریِ لازم رو داشته باشم یا نه.

871

دیروز رفتم پیش استلا:) بعد با کیمیا رفتیم بیرون. یه کتاب‌فروشی بامزه بود که کتاب و اینا داشت و کافه هم بود. نمایشنامه ورشو رو خریدم. جالب بود.

یه نمایشنامه دیگه هم خریدم که اونم نویسنده‌ش ایرانی بود. اون رو هنوز نخوندم.

دوست دارم بیشتر کتاب بخونم واقعا. بیشتر از این.

870

دلم کتابای خوب میخواد. غرق شدن تو دنیاهای دیگه.

869

اولین باره بارون بگیره

جای خوشحالی دلم می‌گیره..

868

دلم میخواد یه مدت طولانی از خونه دور باشم. واقعا نیاز دارم بهش. انشاالله که یه وقت مجبور نشم برگردم.. واقعا نیاز به دور بودن دارم.

867

نمیدونم چی بنویسم از این روزا. از این که چجوری گذشت. چی گذشت و چی شد.

ولی دلم گرفته و نیاز دارم بنویسم. کاش می‌نوشتم.

866

آخر هفته عجیبی داشتم.

ادامه نوشته

865

خانه سیاه است. همه چیز سیاه است. سیاه.

864

نمیدونم واقعا چطوری حل میشه. البته فکر میکنم با صحبت کردن حل بشه. اما نمیدونم چجوری پیش بره. ترس از تموم شدن دارم. ترس از تنها موندن.

863

میگه که من میخوام کار کنم حوصله رابطه ندارم.

من چرا اینقدر موندم و خودم رو گذاشتم؟

اصلا شاید اونم داره فکر میکنه چجوری از دست این خلاص شم.

دیگه چیکار باید میکردم که نکردم...

862

آن شب تشییع جنازه‌ام را دیدم. صدا می‌آمد:«لا اله الا الله». و مرا از شانه پایین گذاشتند. خورشید رنگ‌پریده خود‌نمایی می‌کرد و بادی که می‌آمد، با خود سوز و بوی گلاب می‌آورد.
دسته‌ای عزادار قبر را احاطه کردند. دورادورش را برف و گل سفید گرفته بود و گامی عقب‌تر دستهٔ سیاه‌پوشان ایستادند. در میان آن‌ها، سیمای تکیدهٔ سه زنِ تکیه به هم داده و ایستاده، به تدفین من می‌نگریستند. دست‌ها را هم قلاب کرده بودند و روسری مشکی به سر داشتند با مانتوهای سیاه ضخیم. این‌ها خواهرانم بودند که زیر بازوان مادرم را گرفته بودند و به مراسم آورده بودند.
نماز میت شروع شد. مرا رو به خانهٔ خدا گرداندند. به سوی خانهٔ پیامبر. در رؤیا می‌دیدم که مرا درون گور می‌گذارند و رویم خاک می‌ریزند.
سکوتی آمد و بعد اولین مشت خاک را رویم ریختند. خاک نرم و سیاه روی تنم می‌پاشید و همه جای تنم را می گرفت. صدای زمین می‌آمد که مرا می‌پذیرفت و به سوی خود می‌خواند. آماده بودم. جایی که دیگر درد و عذابی نبود، جایی که جسارت مرزی نداشت، جایی که امید تا ابد در دلت می‌ماند و رنگ نمی‌باخت.

861

امروز برگشتم مشهد.

ادامه نوشته

860

آن شب تشییع جنازه‌ام را دیدم. در رؤیا می‌دیدم که مرا درون گور می‌گذارند و رویم خاک می‌ریزند. خاک نرم و سیاه روی تنم می‌پاشید و همه جای تنم را می‌گرفت؛ توی دهانم می‌رفت و کرم‌ها بر تنم می‌لولیدند؛ ریشه‌های انبوه و پشمالوی درختان به گلویم می‌پیچیدند و بازوها و پاهایم را در بر می‌گرفتند. تقلا می‌کردم که خودم را خلاص کنم اما باز بیشتر فرو می‌رفتم و مرگ و فنا مرا در کام خود فرو می‌برد. بعد رؤیایم دگرگون شد. دیگر نه خاکی بود و نه کرم یا ریشه‌ای؛ حالا من بودم و تنم که در گستره‌ای وسیع و سپید گرفتار آمده بود.

859

جایی دنیا آمده بودم که می‌گفتند طبع زن به گناه آلوده است. جایی که صدای زن می‌توانست لرزه به هر دلی بیندازد و هر قدمی را از راه بهشت و خیر و عافیت بگرداند. اما از آن‌طرف هر کتاب و مجله‌ای را که باز می‌کردی پر از اوصاف صریح و روشن معشوقه گان و دلبران شعرای مرد بود. هزاران سال بود که مردها عشق خود را به هرچیزی و با هر تعبیر و استعاره‌ای، با صدای بلند فریاد می‌کردند و از بیان هیچ نکته‌ی ظریفی هم نمی‌گذشتند. عشق به زبان مردان هر آنچه می‌خواست می‌گفت و همه این شعر‌ها را می‌خواندند و کسی جز تحسین و ستایش شاعر چیزی نمی‌گفت. شکوه و اعتراضی در بین نبود. هیچ‌کس فریاد برنمی‌داشت که «ای خدا، ببینید پایه‌های اخلاقیات در این جامعه چطور به لرزه درآمده! ببینید شرم و حیا از میان رفته! این شاعر، نسل جوان ما را فاسد می‌کند. این راه ضلالت و تباهی است.»

| ترانه مرغ اسیر - جازمین دارزنیک |

858

بعد از مدت‌ها بالاخره یه کتاب خوندم. خیلی وقت هم بود دوست داشتم بخونمش، ظلمت آشکار. خاطرات افسردگی بود. به نظرم خوب بود، خوشحالم از این لوپ کتاب نخوندن افتادم بیرون. یا حداقل امیدوارم اینطور باشه.

مطالب قدیمی‌تر
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟

نوشته‌های پیشین