887
نیاز دارم یه مدت کتاب جدید خریدن رو بذارم کنار.
نیاز دارم یه مدت کتاب جدید خریدن رو بذارم کنار.
فردا میخوام برم تتو بزنم اگه بشه:) نمیدونم بشه یا نه. و امیدوارم پولم هم کم نیاد البته:دی
احساس میکنم ص. خیلی نزدیکه به من. اگه شانس وارد رابطه شدن رو باهاش داشتم قطعا از این شانس استفاده میکردم:)) خیلی وایب نزدیکی بهم داره و دوست دارم بدونم که از نظر اون خیلی چیزا چجوریه و اینا. یه حس نزدیکی خاصی بهش دارم.
البته. میدونم که نمیشه. باید فقط سعی کنم از فکرش بیام بیرون. چون هیچوقت نمیشه و باز فقط من ضربه میخورم.
دیروز رفتم خونه کیمیا اینا و بعد با هم رفتیم کتاب فروشی:)) چیزای زیبا خریدیم، دو تا کتاب هم که میخواستم خریدم*-* شب هم با هم غذا خوردیم و حرف زدیم. امروز هم با هم غذا درست کردیم و بیگ بنگ دیدیم و با استلا بازی کردیم:) آخر هفته دوستداشتنی.
دلم میخواد خیلی چیزا رو بهتر کنم، خیلی چیزا رو مرتبتر و برنامهریزی کنم. ولی نمیدونم. هی میگذره همه چی. و همهش غمگینم.
تنها چیزی که میدونم اینه که هنوز نیاز دارم یه مدت طولانی از خونه دور باشم. نمیدونم چرا ولی واقعا بهش نیاز دارم.
دارم وسوسه میشم که توی تلگرام یه چنل بزنم. الان که اینستا و توییتر ندارم به نظرم گزینه خوبی میاد. نمیدونم، شاید واقعا زدم.
عشق همون مهرِ مادری بود، تو طعمِ خوبِ یه ناهار سرسری بود.
وقتی که خونه بودم همش تلاش میکردم یه جوری رابطهم رو باهاش حفظ کنم چون همش با خودم میگفتم وقتی برم خوابگاه، دیگه نزدیکیم و همه چیز خوب میشه. الان نزدیک به یازده دوازده روز هست که حتی یک بار هم ندیدمش. سه روز هست که حتی سر جمع پنج دقیقه هم با هم حرف نزدیم و عملا بیخبرم ازش. چقدر ساده بودم که فکر میکردم میتونم یه رابطه خوب داشته باشم. تصور میکردم برام گل میگیره و میاد پیشم. جاهای مختلف رو میریم و خوش میگذرونیم. واقعا ساده بودم که اینجوری فکر میکردم. واسه اون که هیچ فرقی نمیکنه چیزی، من باید تلاش کنم خودمو جدا کنم ازش. و همین جاست که صدای مرجان فرساد میپیچه توی گوشم که میگه: "عشق مثل تو قصهها نیست، حتی شبیه افسانهها نیست. ما هم یه عمری گول قصهها رو خوردیم، واسه هرکی برامون تب نمیکرد مُردیم."
دیروز رفتم دانشگاه، حلت فیزیکمون خیلی زیباست*-* بعد رفتم کتابخونه دو تا کتاب گرفتم. بعد هم رفتم یکم خرید کردم و برگشتم خوابگاه. یه وقت ریمو و ژلیش کردم و رفتم ناخونامو قرمز کلدممم :دی
دو تا کتاب عمومی هم میخواستم گرفتم و شب برگشتم خوابگاه. روزای اینجوری رو دوست دارم. که هم دانشگاه رو داشته باشم و هم بیرون رفتن رو. حس جالبی داره. این که مسئولیت هندل کردن زندگیت گردن خودته.
امروز با کیمیا برگشتم دانشگاه. دو تا کلاس داشتم که رفتم. بعد که اومدم خوابگاه کیمیا زنگ زد و اومد بهم بیسکوئیت شکلاتی داد که ناراحت نباشم:((( واقعا خیلی سوییت بود:( کلا این بشر خیلی کیوت و سوییته:( کاش بمونه برام.
دیروز توی دانشکده کیمیا رو دیدم، منتظر موندم کلاسش تموم شه تا با هم بریم موهای استلا رو کوتاه کنیم. به زهرا هم زنگ زدم و حرف زدیم. زهرا واقعا راست میگه، میگه اینقدر تلاش کردی که با افسردگی کنار بیای، افسرده نباشی و حالا داری کاری میکنی که همینجور بمونی. نباید ادامه بدی.
شب رفتیم موهای استلا رو کوتاه کردیم و خونه کیمیا اینا موندم. واقعا مامان و باباش بهم محبت دارن. ای کاش ازم برمیومد که جبران کنم.
شب هم با کیمیا کلی حرف زدیم. در صورتی که خودش کلی دغدغه داشت. بهم گفت که باید شروع کنم فاصله گرفتن رو. و ببینم که زندگیم بدون اون هیچ تفاوتی توش ایجاد نمیشه. اون همین الانشم نیازی به من نداره و رفتاری که من میخوام رو باهام نداره. نمیتونه اونی باشه که من میخوام. اگه الان ده تا ضربه بخورم، سه ماه دیگه صد تا میخورم. شایدم واقعا درسته. و واقعا دیگه فاصله گرفتن رو شروع کردم.. شاید بهترین کار همینه.
استلا خیلی کیوته:( واقعا دلم سگ میخواد. ولی نمیدونم مسئولیتپذیریِ لازم رو داشته باشم یا نه.
دیروز رفتم پیش استلا:) بعد با کیمیا رفتیم بیرون. یه کتابفروشی بامزه بود که کتاب و اینا داشت و کافه هم بود. نمایشنامه ورشو رو خریدم. جالب بود.
یه نمایشنامه دیگه هم خریدم که اونم نویسندهش ایرانی بود. اون رو هنوز نخوندم.
دوست دارم بیشتر کتاب بخونم واقعا. بیشتر از این.
دلم کتابای خوب میخواد. غرق شدن تو دنیاهای دیگه.
اولین باره بارون بگیره
جای خوشحالی دلم میگیره..
دلم میخواد یه مدت طولانی از خونه دور باشم. واقعا نیاز دارم بهش. انشاالله که یه وقت مجبور نشم برگردم.. واقعا نیاز به دور بودن دارم.
نمیدونم چی بنویسم از این روزا. از این که چجوری گذشت. چی گذشت و چی شد.
ولی دلم گرفته و نیاز دارم بنویسم. کاش مینوشتم.
نمیدونم واقعا چطوری حل میشه. البته فکر میکنم با صحبت کردن حل بشه. اما نمیدونم چجوری پیش بره. ترس از تموم شدن دارم. ترس از تنها موندن.
میگه که من میخوام کار کنم حوصله رابطه ندارم.
من چرا اینقدر موندم و خودم رو گذاشتم؟
اصلا شاید اونم داره فکر میکنه چجوری از دست این خلاص شم.
دیگه چیکار باید میکردم که نکردم...
آن شب تشییع جنازهام را دیدم. صدا میآمد:«لا اله الا الله». و مرا از شانه پایین گذاشتند. خورشید رنگپریده خودنمایی میکرد و بادی که میآمد، با خود سوز و بوی گلاب میآورد.
دستهای عزادار قبر را احاطه کردند. دورادورش را برف و گل سفید گرفته بود و گامی عقبتر دستهٔ سیاهپوشان ایستادند. در میان آنها، سیمای تکیدهٔ سه زنِ تکیه به هم داده و ایستاده، به تدفین من مینگریستند. دستها را هم قلاب کرده بودند و روسری مشکی به سر داشتند با مانتوهای سیاه ضخیم. اینها خواهرانم بودند که زیر بازوان مادرم را گرفته بودند و به مراسم آورده بودند.
نماز میت شروع شد. مرا رو به خانهٔ خدا گرداندند. به سوی خانهٔ پیامبر. در رؤیا میدیدم که مرا درون گور میگذارند و رویم خاک میریزند.
سکوتی آمد و بعد اولین مشت خاک را رویم ریختند. خاک نرم و سیاه روی تنم میپاشید و همه جای تنم را می گرفت. صدای زمین میآمد که مرا میپذیرفت و به سوی خود میخواند. آماده بودم. جایی که دیگر درد و عذابی نبود، جایی که جسارت مرزی نداشت، جایی که امید تا ابد در دلت میماند و رنگ نمیباخت.
آن شب تشییع جنازهام را دیدم. در رؤیا میدیدم که مرا درون گور میگذارند و رویم خاک میریزند. خاک نرم و سیاه روی تنم میپاشید و همه جای تنم را میگرفت؛ توی دهانم میرفت و کرمها بر تنم میلولیدند؛ ریشههای انبوه و پشمالوی درختان به گلویم میپیچیدند و بازوها و پاهایم را در بر میگرفتند. تقلا میکردم که خودم را خلاص کنم اما باز بیشتر فرو میرفتم و مرگ و فنا مرا در کام خود فرو میبرد. بعد رؤیایم دگرگون شد. دیگر نه خاکی بود و نه کرم یا ریشهای؛ حالا من بودم و تنم که در گسترهای وسیع و سپید گرفتار آمده بود.
جایی دنیا آمده بودم که میگفتند طبع زن به گناه آلوده است. جایی که صدای زن میتوانست لرزه به هر دلی بیندازد و هر قدمی را از راه بهشت و خیر و عافیت بگرداند. اما از آنطرف هر کتاب و مجلهای را که باز میکردی پر از اوصاف صریح و روشن معشوقه گان و دلبران شعرای مرد بود. هزاران سال بود که مردها عشق خود را به هرچیزی و با هر تعبیر و استعارهای، با صدای بلند فریاد میکردند و از بیان هیچ نکتهی ظریفی هم نمیگذشتند. عشق به زبان مردان هر آنچه میخواست میگفت و همه این شعرها را میخواندند و کسی جز تحسین و ستایش شاعر چیزی نمیگفت. شکوه و اعتراضی در بین نبود. هیچکس فریاد برنمیداشت که «ای خدا، ببینید پایههای اخلاقیات در این جامعه چطور به لرزه درآمده! ببینید شرم و حیا از میان رفته! این شاعر، نسل جوان ما را فاسد میکند. این راه ضلالت و تباهی است.»
| ترانه مرغ اسیر - جازمین دارزنیک |
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟