860
آن شب تشییع جنازهام را دیدم. در رؤیا میدیدم که مرا درون گور میگذارند و رویم خاک میریزند. خاک نرم و سیاه روی تنم میپاشید و همه جای تنم را میگرفت؛ توی دهانم میرفت و کرمها بر تنم میلولیدند؛ ریشههای انبوه و پشمالوی درختان به گلویم میپیچیدند و بازوها و پاهایم را در بر میگرفتند. تقلا میکردم که خودم را خلاص کنم اما باز بیشتر فرو میرفتم و مرگ و فنا مرا در کام خود فرو میبرد. بعد رؤیایم دگرگون شد. دیگر نه خاکی بود و نه کرم یا ریشهای؛ حالا من بودم و تنم که در گسترهای وسیع و سپید گرفتار آمده بود.
+ نوشته شده در جمعه ۸ مهر ۱۴۰۱ ساعت توسط قاشنگال
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟