873
دیروز توی دانشکده کیمیا رو دیدم، منتظر موندم کلاسش تموم شه تا با هم بریم موهای استلا رو کوتاه کنیم. به زهرا هم زنگ زدم و حرف زدیم. زهرا واقعا راست میگه، میگه اینقدر تلاش کردی که با افسردگی کنار بیای، افسرده نباشی و حالا داری کاری میکنی که همینجور بمونی. نباید ادامه بدی.
شب رفتیم موهای استلا رو کوتاه کردیم و خونه کیمیا اینا موندم. واقعا مامان و باباش بهم محبت دارن. ای کاش ازم برمیومد که جبران کنم.
شب هم با کیمیا کلی حرف زدیم. در صورتی که خودش کلی دغدغه داشت. بهم گفت که باید شروع کنم فاصله گرفتن رو. و ببینم که زندگیم بدون اون هیچ تفاوتی توش ایجاد نمیشه. اون همین الانشم نیازی به من نداره و رفتاری که من میخوام رو باهام نداره. نمیتونه اونی باشه که من میخوام. اگه الان ده تا ضربه بخورم، سه ماه دیگه صد تا میخورم. شایدم واقعا درسته. و واقعا دیگه فاصله گرفتن رو شروع کردم.. شاید بهترین کار همینه.
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟