838
این رو باید امشب اینجا بنویسم تا یادم نره. واقعا مهمه.
یه وقتایی دلم میخواد دختر داشته باشم. واقعا. از ته دلم میخوام که یه دختر داشته باشم، نه که البته پسر دوست نداشته باشم، نه! اصلا اینطور بگم، یه وقتایی از ته دلم میخوام یه بچه داشته باشم و بزرگش کنم. باهاش بازی کنم، ازش مراقبت کنم، براش غذا درست کنم، ببرمش خرید یا پارک، ببرمش مدرسه، با دوستاش براش مهمونی بگیرم. دلم تمام اینا رو میخواد.
اما دخترم/پسرم، تو هرگز به این دنیا نمیای. من هیچوقت به خودم اجازه نمیدم که تا این حد خودخواه باشم که بخوام رنج این جهان رو بهت اضافه کنم. من مادر خوبی نیستم عزیزم. نمیتونم باشم. از این بابت متاسفم. نمیدونی چقدر دلم بودنت رو میخواست.
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱ ساعت توسط قاشنگال
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟