1122
سرما خوردم. دیروز رفتم دکتر بهم سه تا آمپول داد. دوتاشو دیروز زدم یکی امروز.
حالم خیلی بد نیست اما خب خوابم میاد. دلم میخواد همه چیز راحت و آسوده باشه و من فقط بخوابم.
عاطفه برام آب پرتقال و کیک شکلاتی آورد:(( خیلی خوشحال شدم.
بعد با پ. و ریحانه و عاطفه رفتیم کافه. باز اونجا هم بابونه خوردم، یعنی قشنگ خودمو بستم به بابونه.
ناراحت شدم که کسیو ندارم. دلم میخواد کسی باشه الان. میدونم این وضعیت دائمی نیست و تا ابد قرار نیست تنها بمونم، اما اگه الان بود واقعا بهتر بود.
حوصله هیچکس رو ندارم. دلم میخواد سرم رو بذارم و بمیرم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲ ساعت توسط قاشنگال
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟