سرما خوردم. دیروز رفتم دکتر بهم سه تا آمپول داد. دوتاشو دیروز زدم یکی امروز.

حالم خیلی بد نیست اما خب خوابم میاد. دلم می‌خواد همه چیز راحت و آسوده باشه و من فقط بخوابم.

عاطفه برام آب پرتقال و کیک شکلاتی آورد:(( خیلی خوشحال شدم.

بعد با پ. و ریحانه و عاطفه رفتیم کافه. باز اونجا هم بابونه خوردم، یعنی قشنگ خودمو بستم به بابونه.

ناراحت شدم که کسیو ندارم. دلم می‌خواد کسی باشه الان. می‌دونم این وضعیت دائمی نیست و تا ابد قرار نیست تنها بمونم، اما اگه الان بود واقعا بهتر بود.

حوصله هیچکس رو ندارم. دلم می‌خواد سرم رو بذارم و بمیرم.