اول هفته پیش پ. گفت میای بریم تولد؟ گفتم خب بریم:) بعد ع. هم اومد و دوشنبه شب رفتیم. بد نبود، تجربه بود.

سه شنبه ص. گفت بریم بیرون، رفتیم همون کافه تو کوثر که مشکی بامزه‌ست:)) برام بوکمارک و دفتر و شکلات و یه دستبند گرفته بود، با مارلبرو هندونه‌ای. خوشحال شدم. برگشتم دانشکده نمودارم رو تحویل دادم و اومدم وسایلم رو جمع کردم رفتم فرودگاه، به این امید که شاید لیست انتظار پرواز بتونم بشینم و برم خونه. که خب نشد. پرواز ظهر هم به خاطر مِه کنسل شده بود. اسنپ گرفتم برگشتم خوابگاه. برای فردا بلیط قطار داشتم ولی گفتم دو روز که بیشتر نیست، الکی برای چی برم.

که صبحش سحر زنگ زد گفت مامان یک ماه پیش عمل کرده، تو گفتی میای خیلی خوشحال شده، بیا ببینش.

خیلی ناراحت شدم. خیلی گریه کردم. رفتم راه‌آهن، قطار هم تاخیر داشت تازه. خلاصه فردا صبحش ساعت تقریبا 9 اینا رسیدم و سمیرا اومد دنبالم. مامان رو دیدم گریه کردم. من بحثم اینه که من از اینجا هم اونقدر راضی و خوشحال نیستم، و اون موقعی که مامان عمل کرد من می‌تونستم برگردم واقعا، ولی بهم نگفته بودن. منم شک نکرده بودم اصلاً. خیلی ناراحت شدم که نمی‌دونستم. که مامان اینقدر حالش خوب نبوده و من هیچ ایده‌ای نداشتم. و حتی نتونستم که کمک کنم.

با سمیرا رفتیم خرید، بعد رفتم سرو، پیش سحر، رؤیا و زهرا هم اومدن همونجا و دیدمشون. بعد با زهرا برگشتم خونه و دیگه شب یلدا بود:))

صبحش هم صبحونه خوردم، بعد اومدم بلیطم رو جابجا کنم و دوشنبه بیام دیدم واقعا منطقی نیست. باز کنسل کردم. دیگه ناهار خوردیم و با سحر و سمیرا رفتیم بیرون. اول رفتیم ترنجستان، بعد رفتیم پیاده‌رو قهوه خوردیم. بعد سمیرا یه رژ برام خرید و رفتیم طلوع یه‌کم خرید کردیم و خلاصه برگشتیم خونه.

فردا صبحش هم سمیرا رفت، ظهر خاله اومد پیشم. دیگه وسایلم رو جمع کردم که بابا ببرتم راه‌آهن. اصلا دلم نمی‌خواست برگردم. اصلاً. یعنی نمی‌دونم که می‌خوام چیکار کنم ولی اصلا توی دلم نبود که برگردم مشهد. مامان رو بغل کردم. بغل مامان رو دوست دارم. باز گریه کردم. و خلاصه رفتیم راه‌آهن.

البته که قطار 4 ساعت تاخیر داشت و روز بعدش ساعت 11 رسیدم مشهد. 20 ساعت توی راه بودم.

اومدم خوابگاه، وسایلم رو گذاشتم، یه‌کم از غذایی که مامان برام گذاشته بود خوردم، لباس پوشیدم رفتم دانشگاه. الانم اومدم سالن مطالعه خوابگاه گفتم یه پست بذارم.

خوشحال نیستم، ناراحت یه‌کم هستم، عصبی نیستم، بی تفاوتم. نمی‌تونم به هیچکس اهمیت بدم. هیچکس واقعا اونقدر برام ارزش و اهمیت نداره. حس می‌کنم که هیچ دوستی ندارم. همیشه مشهد اینقدر تنها بودم؟ بمیرم برای خودم.

الان دیگه واقعا هیچی نمی‌دونم. نمی‌دونم دلم میخواد چیکار کنم. نمی‌دونم دلم می‌خواد کجا باشم.

فقط می‌دونم که دلم می‌خواد یک نقطه بذارم و برای همیشه تموم شم.