1265
پنجشنبه رو مرخصی گرفتم و سرکار نرفتم. اصلاً دلم میخواست مغزم رو خاموش بذارم یه گوشه.
البته دلم میخواست یهکم کار کنم ولی راستش هیچ کار نکردم و اصلاً هم حوصله نداشتم. عیبی هم نداره. واقعاً نیاز به استراحت داشتم.
صبحش با زهرا رفتیم برش و سفارشی صبحونه خوردیم.
دیروز ینی جمعه با سحر و سمیرا رفتیم بانی پال. لگو خریدم برای اولین باااار و یه پازل کوچیک - I have no idea why:))
ولی لگو رو شب درست کردم و خیلی حال کردم باهاش=)) خیلی حس خوبی داشت. بنفش هم که هست، البته که بنفش lilac. انگار دلخوشی و دلیل جدید برای ادامه زندگی پیدا کردم:دی
بعد دو تا لگو پیدا کردم که خیلی زیبان. شاید برای تولدم برای خودم بخرم که تعطیلی عید رو هم سرگرم باشم. حالا البته اگه زنده باشیم تا اون موقع:)
دیشب خاله گفت که آخر دی میخواد عروسی بگیره. ایشالا خوشبخت بشه. کاش میشد ما نریم. از فامیل خوشم نمیاد. البته که خب مجبوریم بریم.
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟