اومدم سالن مطالعه کتابخونه مرکزی نشستم، اما هوا یه جوریه که فقط هوایِ گریه تو بغل و سیگاره. منم که کسیو ندارم:) خیلی هم زیبا.

البته فکر کنم به خاطر پی‌ام‌اسم بی حوصله‌ام. وگرنه معمولاً میشینم کارامو انجام می‌دم.

میان‌ترم‌ها از هرچی که فکرشو بکنم نزدیک‌تره. و خب خیلی می‌ترسم. نمی‌دونم.

داشتم به این فکر می‌کردم که با شناختی که ازش دارم، اگه بهش بگم هم اتفاق خاصی نمیفته:)) الکی فقط خودم رو یه جای دیگه هم کوچیک کردم. و خب خیلی بده این.