1100
اومدم سالن مطالعه کتابخونه مرکزی نشستم، اما هوا یه جوریه که فقط هوایِ گریه تو بغل و سیگاره. منم که کسیو ندارم:) خیلی هم زیبا.
البته فکر کنم به خاطر پیاماسم بی حوصلهام. وگرنه معمولاً میشینم کارامو انجام میدم.
میانترمها از هرچی که فکرشو بکنم نزدیکتره. و خب خیلی میترسم. نمیدونم.
داشتم به این فکر میکردم که با شناختی که ازش دارم، اگه بهش بگم هم اتفاق خاصی نمیفته:)) الکی فقط خودم رو یه جای دیگه هم کوچیک کردم. و خب خیلی بده این.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۲ ساعت توسط قاشنگال
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟