دیروز صبح کلاسامو رفتم، بعد رفتم آرایشگاه دانشگاه ابروهامو بردارم. بعدشم رفتم حموم و اسنپ گرفتم رفتم پردیس تئاتر مستقل. با ص. تئاتر مغازه خودکشی رو دیدیم که به نظرم جالب بود واقعاً. مخصوصا اینکه خیلی وقت بود تئاتر نرفته بودم، فکر کنم آخرین تئاتری که رفتم اردیبهشت بود.

به نظرم داستانش که جالب بود، بازی‌هاشون هم قشنگ بود و اینکه خودش هم یه‌جورایی ترکیبی از چندتا حس بود. اینکه وقتی خودکشی می‌کنی، شاید خودت راحت میشی اما رنجِ یه نفر دیگه تازه شروع میشه. اینکه چرا یه نفر باید بخواد زندگی‌ش رو ادامه بده وقتی که همه چیز اینقدر ناراحت‌کننده‌ست. یه‌جورایی هم طنز جالبی داشت و هم اینکه قسمت غم‌انگیزش واقعا ناراحت‌کننده بود. یه جا که آلن به خاطر مرگ خواهرش گریه کرد، برام تداعی‌کننده گریه‌هایی بود که واقعا شنیده بودم برای مُرده گریه میکنن و یه لحظه واقعا گریه‌م گرفت. سرم رو گذاشتم روی شونه ص. و بعد از تمام این شیش هفته، یک لحظه بود که احساس تنهایی نکردم. انگار یک‌جا یه نقطه امن داشتم. و نمی‌خواستم تموم بشه. مثل اون آهنگ شونه تو خونمه، تنها نقطه امن منی.

ریحانه اون روز بهم حرف خوبی زد، گفت اینقدر نرو پیش همه بشین بگو میخوام بهش بگم میخوام بهش بگم. یا بهش بگو، یا کلاً قید این قضیه رو بزن. ترجیح میدم قید این داستان رو بزنم تا اینکه همینقدر دوستی‌م هم باهاش خراب بشه. دلم نمی‌خواد واقعا خراب بشه. ناراحت می‌شم. البته داشتم به این هم فکر می‌کردم به هرحال من توی ذهنم ازش یه آدم دیگه ساختم و فکر می‌کنم که خیلی برای من خوبه، شاید برای منم واقعا فقط دوست خوبی باشه، نه بیشتر.

تموم شد، یه‌کم پیاده رفتیم، یه سیگار کشیدیم - از معدود سیگارایی که چسبید - یه هات چاکلت خوردیم و برگشتم خوابگاه. به مامان زنگ زدم، مشخصه که حالش زیاد خوب نیست. خیلی غمگینم و هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد. نمی‌تونم برم خونه یا چیزی. هیچی. به سحر گفتم اگر میشه برای مامان نرگس بگیر من پولش رو بهت میدم، گفت خودم میگیرم. نمی‌دونم حالا.

کار زیاد دارم، اما غم هم زیاد، نمی‌دونم چجوری و با کدوم کنار بیام. یه برنامه کوچیک نوشتم و امیدوارم که بهش برسم. فقط امیدوارم، چون نمی‌دونم برسم یا نه.