851
اومدم مشهد. دیروز صبح ساعت 11 رسیدم.
بماند از اعصابخوردیهای اولش که نشستم به خاطرش فقط گریه کردم. چقدر سخته غریب بودن و تنها بودن اونم تو یه شهر دیگه.
شاید این تجربهها کمک کنه بزرگ شیم.. نمیدونم! ولی خیلی دلم شکست. همون موقع که رسیدم اینجوری شد و واقعا دلم شکست.
و چقدر آدم میتونه بی پناه باشه گاهی اوقات..
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۱ ساعت توسط قاشنگال
قاشنگال نه قاشق بود و نه چنگال؛ پس چی بود؟